bulimics

بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فردی که از بی‌اشتهایی عصبی رنج می‌برد.

جملات نمونه

She struggled with bulimic behaviors for years.

او سال‌ها با رفتارهای عصبی خوردن دست و پنجه نرم کرده است.

Bulimic individuals may experience feelings of guilt and shame.

افراد عصبی خوردن ممکن است احساس گناه و شرم کنند.

Treatment for bulimic patients often involves therapy and nutritional counseling.

درمان بیماران عصبی خوردن اغلب شامل درمان و مشاوره تغذیه ای است.

Some people with bulimic tendencies may also struggle with body image issues.

برخی از افراد با تمایلات عصبی خوردن ممکن است همچنین با مشکلات تصویر بدنی نیز دست و پنجه نرم کنند.

Bulimic behavior can have serious consequences on physical health.

رفتار عصبی خوردن می تواند عواقب جدی بر سلامت جسمی داشته باشد.

It's important to seek help if you suspect you or someone you know may be bulimic.

اگر مشکوک هستید که شما یا کسی که می شناسید ممکن است عصبی خوردن داشته باشید، کمک گرفتن مهم است.

Bulimic episodes can be triggered by stress or emotional distress.

حملات عصبی خوردن می تواند توسط استرس یا ناراحتی عاطفی تحریک شود.

Recovery from bulimic behaviors is possible with the right support and treatment.

بازیابی از رفتارهای عصبی خوردن با حمایت و درمان مناسب امکان پذیر است.

Bulimic individuals may engage in secretive eating patterns.

افراد عصبی خوردن ممکن است در الگوهای غذایی مخفیانه شرکت کنند.

Family support can play a crucial role in helping a bulimic loved one seek treatment.

حمایت خانواده می تواند نقش مهمی در کمک به یک عزیز عصبی خوردن برای دریافت درمان داشته باشد.

نمونه‌های واقعی

She was no longer bulimic or depressed.

او دیگر دچار بی‌اشتهایی عصبی یا افسردگی نبود.

منبع: Biography of Famous Historical Figures

For years I thought he was bulimic.

سال‌ها فکر می‌کردم او دچار بی‌اشتهایی عصبی است.

منبع: Steve Jobs Biography

The reader feels some sympathy for Galen, whose suffering turns him into a bulimic and self-hating depressive.

خواننده تا حدی با گالن همدلی می‌کند، کسی که رنج او باعث می‌شود او دچار بی‌اشتهایی عصبی و افسردگی خودتنفر شود.

منبع: The Economist - Arts

I don't know, Julie. Pretend to be bulimic. Gag a little. Come on. Work with me here.

نمیدونم جولی. وانمود کن دچار بی‌اشتهایی عصبی هستی. یکم حالت تهوع کن. بیا. با من همکاری کن.

منبع: Desperate Housewives (Audio Version) Season 1

Combined with her unhealthy marriage, it was enough to make her spiral into a deep depression, and she became bulimic.

در ترکیب با ازدواج ناسالمش، این کافی بود تا او را به ورطه افسردگی عمیق بکشاند و او دچار بی‌اشتهایی عصبی شد.

منبع: Biography of Famous Historical Figures

You pretend to be bulimic. Gag a little.

تو وانمود کن دچار بی‌اشتهایی عصبی هستی. یکم حالت تهوع کن.

منبع: Desperate Housewives Video Edition Season 1

The other two are for the bulimic girl.

دو تا دیگر برای آن دختر دچار بی‌اشتهایی عصبی هستند.

منبع: 2 Broke Girls Season 3

I guess that bulimic girl didn't come in today.

فکر می‌کنم آن دختر دچار بی‌اشتهایی عصبی امروز نیامد.

منبع: 2 Broke Girls Season 3

This is a " support group for anorexics and bulimics, " however.

منبع: 2014 ESLPod

In treatment she was diagnosed with bipolar disorder; in addition to substance abuse, she is bulimic and has engaged in self-harm.

منبع: People Magazine

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید