disablingly obvious
به وضوح مختل کننده
disablingly painful
به طور مختل کننده دردناک
disablingly embarrassing
به طور مختل کننده حیفآور
disablingly difficult
به طور مختل کننده دشوار
disablingly shy
به طور مختل کننده خجالتانگیز
disablingly boring
به طور مختل کننده خستهکننده
disablingly slow
به طور مختل کننده کند
disablingly bright
به طور مختل کننده روشن
disablingly loud
به طور مختل کننده بلند
disablingly funny
به طور مختل کننده مضحک
the pain was disablingly intense.
درد بهطور نابودکنندهای شدید بود.
his stutter was disablingly bad during the interview.
تکلمش در حین مصاحبه بهطور نابودکنندهای بد بود.
the noise was disablingly loud.
صوت بهطور نابودکنندهای بلند بود.
the heat was disablingly oppressive.
گرما بهطور نابودکنندهای فشارآور بود.
her anxiety became disablingly overwhelming.
قلق او بهطور نابودکنندهای غلبهکننده شد.
the glare from the screen was disablingly bright.
نور صفحه نمایش بهطور نابودکنندهای روشن بود.
the smell was disablingly pungent.
بوی بهطور نابودکنندهای تیز بود.
his fear of public speaking was disablingly severe.
страх او از سخنرانی در جمع بهطور نابودکنندهای شدید بود.
the traffic was disablingly heavy.
تрафیک بهطور نابودکنندهای سنگین بود.
the instructions were disablingly confusing.
دستورالعملها بهطور نابودکنندهای سردرگمکننده بودند.
the cold was disablingly bitter.
سرما بهطور نابودکنندهای تلخ بود.
the workload became disablingly overwhelming.
میزان کار بهطور نابودکنندهای غلبهکننده شد.
disablingly obvious
به وضوح مختل کننده
disablingly painful
به طور مختل کننده دردناک
disablingly embarrassing
به طور مختل کننده حیفآور
disablingly difficult
به طور مختل کننده دشوار
disablingly shy
به طور مختل کننده خجالتانگیز
disablingly boring
به طور مختل کننده خستهکننده
disablingly slow
به طور مختل کننده کند
disablingly bright
به طور مختل کننده روشن
disablingly loud
به طور مختل کننده بلند
disablingly funny
به طور مختل کننده مضحک
the pain was disablingly intense.
درد بهطور نابودکنندهای شدید بود.
his stutter was disablingly bad during the interview.
تکلمش در حین مصاحبه بهطور نابودکنندهای بد بود.
the noise was disablingly loud.
صوت بهطور نابودکنندهای بلند بود.
the heat was disablingly oppressive.
گرما بهطور نابودکنندهای فشارآور بود.
her anxiety became disablingly overwhelming.
قلق او بهطور نابودکنندهای غلبهکننده شد.
the glare from the screen was disablingly bright.
نور صفحه نمایش بهطور نابودکنندهای روشن بود.
the smell was disablingly pungent.
بوی بهطور نابودکنندهای تیز بود.
his fear of public speaking was disablingly severe.
страх او از سخنرانی در جمع بهطور نابودکنندهای شدید بود.
the traffic was disablingly heavy.
تрафیک بهطور نابودکنندهای سنگین بود.
the instructions were disablingly confusing.
دستورالعملها بهطور نابودکنندهای سردرگمکننده بودند.
the cold was disablingly bitter.
سرما بهطور نابودکنندهای تلخ بود.
the workload became disablingly overwhelming.
میزان کار بهطور نابودکنندهای غلبهکننده شد.
Explore frequently searched vocabulary
Want to learn vocabulary more efficiently? Download the DictoGo app and enjoy more vocabulary memorization and review features!
Download DictoGo Now