be disloyal to one's country
غیروفادار بودن به کشور خود
He is disloyal to his cause.
او به هدف خود خائن است.
disloyal mutterings about his leadership.
ناله های خائنانه در مورد رهبری او.
The disloyal thought was instantly suppressed.
فکر خائنانه بلافاصله سرکوب شد.
I am led to believe that he is disloyal to us.
من به این باور هستم که او به ما خائن است.
Disloyal staff members exposed the senator's indiscretions to the press.
اعضای غیروفادار کارکنان رسوایی های سناتور را به مطبوعات افشا کردند.
The new president carried out a purge of disloyal army officers.
رئیس جمهور جدید پاکسازی افسران ارتش خائن را انجام داد.
she felt that inquiring into her father's past would be disloyal to her mother.
او احساس کرد که تحقیق در مورد گذشته پدرش خیانت به مادرش خواهد بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید