elements

[ایالات متحده]/ˈɛlɪmənts/
[بریتانیا]/ˈɛləmənts/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. اصول؛ مبانی؛ پایه‌ها؛ عناصر

عبارات و ترکیب‌ها

key elements

عناصر کلیدی

essential elements

عناصر ضروری

chemical elements

عناصر شیمیایی

core elements

عناصر اصلی

design elements

عناصر طراحی

interactive elements

عناصر تعاملی

visual elements

عناصر بصری

basic elements

عناصر پایه

component elements

عناصر سازنده

structural elements

عناصر سازه

جملات نمونه

elements of design play a crucial role in art.

عناصر طراحی نقش مهمی در هنر ایفا می‌کنند.

all elements must work together for a successful project.

تمام عناصر باید برای یک پروژه موفق با هم کار کنند.

each element in the recipe contributes to the overall flavor.

هر عنصر در دستور غذا به طعم کلی کمک می‌کند.

the periodic table organizes elements by their atomic number.

جدول تناوبی عناصر را بر اساس عدد اتمی آن‌ها سازماندهی می‌کند.

understanding the elements of a story is essential for writing.

درک عناصر یک داستان برای نوشتن ضروری است.

different elements in music create unique sounds.

عناصر مختلف در موسیقی صداهای منحصر به فرد ایجاد می‌کنند.

elements of nature inspire many artists.

عناصر طبیعت الهام‌بخش بسیاری از هنرمندان است.

in chemistry, elements combine to form compounds.

در شیمی، عناصر برای تشکیل ترکیبات با هم ترکیب می‌شوند.

the design includes various elements like color and texture.

طراحی شامل عناصر مختلفی مانند رنگ و بافت است.

elements of teamwork are vital for achieving goals.

عناصر کار گروهی برای دستیابی به اهداف حیاتی هستند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید