He tossed fretfully and could not get to sleep.
او بیقرارانه چرخید و نتوانست بخوابد.
She paced fretfully around the room, waiting for the phone call.
او بیقرارانه در اتاق قدم زد و منتظر تماس تلفنی بود.
He checked his watch fretfully, worried about missing the train.
او بیقرارانه به ساعت خود نگاه کرد و نگران از دست دادن قطار بود.
The mother fretfully watched her child play near the busy street.
مادر بیقراری با دیدن بازی فرزندش نزدیک خیابان شلوغ تماشا کرد.
She fretfully rearranged the furniture in the living room for the third time that week.
او برای بار سوم آن هفته بیقراری مبلمان اتاق نشیمن را مرتب کرد.
He fretfully tapped his foot on the floor, waiting for the meeting to start.
او بیقرارانه با انگشتانش کف زمین را کوبید و منتظر شروع جلسه بود.
The dog whined fretfully at the door, wanting to go outside.
سگ بیقرارانه در جلوی در زوزه کشید و میخواست بیرون برود.
She fretfully bit her nails, a nervous habit she couldn't seem to break.
او بیقرارانه ناخنهای خود را میجوید، عادتی عصبی که به نظر نمیرسید بتواند آن را ترک کند.
He paced fretfully in the waiting room, anxious for news about his friend's surgery.
او بیقرارانه در اتاق انتظار قدم زد و بیقرارانه منتظر اخبار جراحی دوستش بود.
The cat meowed fretfully as it tried to climb down from the tall tree.
گربه بیقرارانه میانداد زیرا سعی کرد از درخت بلند پایین بیاید.
She fretfully checked her email every few minutes, hoping for a response.
او هر چند دقیقه یکبار بیقرارانه ایمیل خود را بررسی میکرد و امیدوار بود که پاسخی دریافت کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید