act heartlessly
بی رحم عمل کردن
speak heartlessly
بی رحم صحبت کردن
behave heartlessly
بی رحم رفتار کردن
She heartlessly ignored his pleas for help.
او بدون توجه به خواهشهای او برای کمک، بیرحمانه رفتار کرد.
He heartlessly betrayed his best friend.
او بیرحمانه دوست صمیمی خود را فریب داد.
The villain heartlessly laughed as he caused destruction.
قهرمان داستان در حالی که ویرانی ایجاد میکرد، بیرحمانه میخندید.
She heartlessly criticized her colleague in front of everyone.
او بیرحمانه همکار خود را در حضور همه مورد انتقاد قرار داد.
He heartlessly dismissed all the hard work she had done.
او بیرحمانه تمام تلاشهایی که او انجام داده بود را نادیده گرفت.
The dictator heartlessly oppressed his people for years.
دیکتاتور سالها مردم خود را بیرحمانه سرکوب کرد.
The bully heartlessly taunted the smaller kids on the playground.
زورگو بیرحمانه بچههای کوچکتر را در زمین بازی مسخره کرد.
She heartlessly abandoned her responsibilities and ran away.
او بیرحمانه مسئولیتهای خود را رها کرد و فرار کرد.
The thief heartlessly stole from the poor without any remorse.
دزد بدون هیچ احساس پشیمانی، بیرحمانه از فقرا دزدی کرد.
He heartlessly destroyed her dreams with his harsh words.
او با سخنان تند خود، بیرحمانه رویاهای او را نابود کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید