impecuniousness

[ایالات متحده]/ˌɪmpɪˈkjuːniəsnəs/
[بریتانیا]/ˌɪmpɪˈkjuːniəsnəs/

ترجمه

n. کیفیت یا حالت فقیر بودن؛ فقر؛ کمبود پول
شکل‌های واژه

جملات نمونه

despite his impecuniousness, he maintained a dignified demeanor.

رغم فقیری‌اش، او رفتاری با احترام حفظ کرد.

the artist's impecuniousness prevented him from purchasing necessary supplies.

فقیری هنرمند از خرید مصالح لازم جلوگیری کرد.

she struggled with impecuniousness throughout her early career.

او در طول دوره اولیه کاری‌اش با فقیری مبارزه کرد.

his impecuniousness was temporary, as he soon found success.

فقیری او موقتی بود، زیرا او به زودی موفقیت یافت.

the charity aimed to help those suffering from severe impecuniousness.

این خیریه به کمک افرادی که از فقیری شدید رنج می‌بردند، هدف داشت.

due to his impecuniousness, he could not afford medical treatment.

به دلیل فقیری‌اش، او نتوانست به درمان پزشکی بپردازد.

the writer's period of impecuniousness inspired many of his stories.

دوره فقیری نویسنده بسیاری از داستان‌هایش را الهام بخشید.

they lived in impecuniousness for several years before their fortunes changed.

قبل از اینکه شانس‌هایشان تغییر کرد، آن‌ها چند سال در فقیری زندگی کردند.

her impecuniousness did not diminish her creative spirit.

فقیری‌اش روح خلاقه‌اش را کم نکرد.

the young couple's impecuniousness forced them to make difficult choices.

فقیری جوان‌پرستار از آن‌ها انتخاب‌های دشواری را اجبار کرد.

his impecuniousness made him resourceful and determined.

فقیری‌اش او را خلاق و حتم‌گرا کرد.

after years of impecuniousness, the entrepreneur finally achieved financial stability.

پس از چندین سال فقیری، کارآفرین در نهایت ثبات مالی به دست آورد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید