impish

[ایالات متحده]/'ɪmpɪʃ/
[بریتانیا]/'ɪmpɪʃ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. شیطنت‌آمیز; نافرمان; مانند یک شیطان کوچک.

جملات نمونه

he had an impish look about him.

او نگاهی شیطنت‌آمیز داشت.

his face lit up with impish glee.

چهره‌اش با خوشحالی شیطنت‌آمیز درخشید.

The fire in the grate looked impish-demoniacally funny, as if it did not care in the least about her strait.

آتش در شومینه به نظر شیطانی و خنده‌دار می‌رسید، گویی اصلاً به وضعیت او اهمیتی نمی‌داد.

she had an impish sense of humor

او حس شوخ‌طبعی شیطنت‌آمیزی داشت.

he gave her an impish wink

او به او چشمک شیطنت‌آمیز زد.

his impish behavior always gets him into trouble

رفتار شیطنت‌آمیز او همیشه او را در دردسر می‌اندازد.

with an impish twinkle in his eye

با یک جرقه شیطنت‌آمیز در چشمانش.

her impish nature is endearing

طبع شیطنت‌آمیز او دوست‌داشتنی است.

he had an impish charm that captivated everyone

او کاریزمای شیطنت‌آمیزی داشت که همه را مجذوب خود کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید