incontinent

[ایالات متحده]/ɪn'kɒntɪnənt/
[بریتانیا]/ɪnˈkɑntənənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. فاقد کنترل داوطلبانه بر روی عملکردهای ادراری یا مدفوعی

جملات نمونه

the incontinent hysteria of the massed pop fans.

هیستری بی‌حس و بی‌اراده طرفداران جمعیت پاپ.

The elderly man is incontinent and requires assistance with using the bathroom.

مرد مسن بی‌اختیاری دارد و برای استفاده از توالت به کمک نیاز دارد.

Incontinent patients may benefit from using adult diapers.

بیماران بی‌اختیار ممکن است از استفاده از پوشک بزرگسالان سود ببرند.

The incontinent woman felt embarrassed about her condition.

زن بی‌اختیار در مورد وضعیت خود احساس شرمندگی کرد.

Incontinent individuals may experience social isolation due to their condition.

افراد بی‌اختیار ممکن است به دلیل وضعیت خود دچار انزوا اجتماعی شوند.

The incontinent dog needs to be let out frequently to avoid accidents indoors.

سگ بی‌اختیار باید به طور مکرر بیرون برده شود تا از حوادث در داخل خانه جلوگیری شود.

Incontinent patients should consult with a healthcare professional for proper management strategies.

بیماران بی‌اختیار باید برای استراتژی‌های مدیریت مناسب با یک متخصص مراقبت‌های بهداشتی مشورت کنند.

The incontinent cat was given special litter to help with its condition.

گربه بی‌اختیار برای کمک به وضعیتش خاک مخصوصی داده شد.

Incontinent individuals may feel a loss of dignity due to their condition.

افراد بی‌اختیار ممکن است به دلیل وضعیت خود احساس از دست دادن عزت نفس کنند.

Caregivers play a crucial role in supporting incontinent patients with their daily needs.

مراقبت‌کنندگان نقش مهمی در حمایت از بیماران بی‌اختیار با نیازهای روزانه آنها دارند.

Incontinent episodes can be managed with the right treatment and lifestyle adjustments.

اپیزودهای بی‌اختیاری را می‌توان با درمان و تنظیمات سبک زندگی مناسب مدیریت کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید