mammy

[ایالات متحده]/'mæmɪ/
[بریتانیا]/'mæmi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. مادر (در برخی مناطق بریتانیا استفاده می‌شود)
Word Forms
جمعmammies

عبارات و ترکیب‌ها

dear mammy

مامان عزیزم

my mammy

مامان من

mammy and me

مامان و من

loving mammy

مامان دوست‌داشتنی

جملات نمونه

Mammy said, ‘Stop asking questions, you too damn farse.’.

مادر گفت: «دوباره سؤال پرسیدن رو متوقف کن، تو خیلی احمق هستی.»

Catching sight of Mammy's burden, Scarlett's expression changed from one of minor irritation to obstinate belligerency.

با دیدن بار ماممی، چهره اسکارلت از یک ناراحتی جزئی به یک خشونت آمیز تبدیل شد.

mammy loves to cook

مامان عاشق آشپزی است

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید