stepchild

[ایالات متحده]/ˈstɛpˌtʃaɪld/
[بریتانیا]/ˈstɛpˌtʃaɪld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فرزند همسر از یک رابطه قبلی؛ فرزند شوهر یا همسر از یک ازدواج قبلی

عبارات و ترکیب‌ها

stepchild syndrome

سندرم فرزندخوانده

stepchild adoption

خواندگی فرزند

stepchild relationship

رابطه فرزندخوانده

stepchild support

حمایت از فرزندخوانده

stepchild dynamics

پویایی فرزندخوانده

stepchild issues

مشکلات فرزندخوانده

stepchild care

مراقبت از فرزندخوانده

stepchild rights

حقوق فرزندخوانده

stepchild feelings

احساسات فرزندخوانده

stepchild integration

ادغام فرزندخوانده

جملات نمونه

the stepchild felt neglected by his new family.

فرزندخوانده احساس بی‌توجهی از طرف خانواده جدیدش کرد.

she treated her stepchild as if he were her own.

او با فرزندخوانده‌اش رفتار می‌کرد انگار که مال خودش است.

being a stepchild can be challenging at times.

گاهی اوقات فرزندخوانده بودن می‌تواند چالش‌برانگیز باشد.

he often struggled to connect with his stepchild.

او اغلب برای ارتباط برقرار کردن با فرزندخوانده‌اش تلاش می‌کرد.

they organized a family trip to include the stepchild.

آنها یک سفر خانوادگی را برای حضور فرزندخوانده ترتیب دادند.

her stepchild was excited about the upcoming holiday.

فرزندخوانده‌اش در مورد تعطیلات آینده هیجان‌زده بود.

it's important to make the stepchild feel welcome.

مهم است که به فرزندخوانده احساس خوش‌آمدگویی بدهیم.

the stepchild's adjustment to the new home took time.

مدت زمان زیادی طول کشید تا فرزندخوانده با خانه جدید سازگار شود.

she often shared her experiences as a stepchild.

او اغلب تجربیات خود را به عنوان فرزندخوانده به اشتراک می‌گذاشت.

he was determined to be a good stepfather to his stepchild.

او مصمم بود که پدرخوانده خوبی برای فرزندخوانده‌اش باشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید