stepchild syndrome
سندرم فرزندخوانده
stepchild adoption
خواندگی فرزند
stepchild relationship
رابطه فرزندخوانده
stepchild support
حمایت از فرزندخوانده
stepchild dynamics
پویایی فرزندخوانده
stepchild issues
مشکلات فرزندخوانده
stepchild care
مراقبت از فرزندخوانده
stepchild rights
حقوق فرزندخوانده
stepchild feelings
احساسات فرزندخوانده
stepchild integration
ادغام فرزندخوانده
the stepchild felt neglected by his new family.
فرزندخوانده احساس بیتوجهی از طرف خانواده جدیدش کرد.
she treated her stepchild as if he were her own.
او با فرزندخواندهاش رفتار میکرد انگار که مال خودش است.
being a stepchild can be challenging at times.
گاهی اوقات فرزندخوانده بودن میتواند چالشبرانگیز باشد.
he often struggled to connect with his stepchild.
او اغلب برای ارتباط برقرار کردن با فرزندخواندهاش تلاش میکرد.
they organized a family trip to include the stepchild.
آنها یک سفر خانوادگی را برای حضور فرزندخوانده ترتیب دادند.
her stepchild was excited about the upcoming holiday.
فرزندخواندهاش در مورد تعطیلات آینده هیجانزده بود.
it's important to make the stepchild feel welcome.
مهم است که به فرزندخوانده احساس خوشآمدگویی بدهیم.
the stepchild's adjustment to the new home took time.
مدت زمان زیادی طول کشید تا فرزندخوانده با خانه جدید سازگار شود.
she often shared her experiences as a stepchild.
او اغلب تجربیات خود را به عنوان فرزندخوانده به اشتراک میگذاشت.
he was determined to be a good stepfather to his stepchild.
او مصمم بود که پدرخوانده خوبی برای فرزندخواندهاش باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید