tractably easy
به راحتی قابل حل
tractably complex
به راحتی پیچیده
tractably manageable
به راحتی قابل مدیریت
tractably simple
به راحتی ساده
tractably resolved
به راحتی حل شده
tractably addressed
به راحتی رسیدگی شده
tractably defined
به راحتی تعریف شده
tractably structured
به راحتی ساختار یافته
tractably analyzed
به راحتی تجزیه و تحلیل شده
tractably formulated
به راحتی فرموله شده
the dog responded tractably to the commands given by its owner.
سگ به دستورات صاحب خود به طور مطیعانه پاسخ داد.
the students worked tractably during the group project.
دانشجویان در طول پروژه گروهی به طور مطبوعاتی کار کردند.
she tractably accepted the changes in the schedule.
او تغییرات در برنامه را به طور مطبوعانه پذیرفت.
the horse was trained to behave tractably in competitions.
اس به گونه ای آموزش داده شد که در مسابقات به طور مطبوعانه رفتار کند.
the children tractably followed the teacher's instructions.
کودکان به طور مطبوعانه از دستورالعمل های معلم پیروی کردند.
the team tractably adjusted their strategy after feedback.
تیم پس از دریافت بازخورد، به طور مطبوعانه استراتژی خود را تنظیم کرد.
he tractably complied with the rules set by the organization.
او به طور مطبوعانه با قوانین تعیین شده توسط سازمان مطابقت داشت.
she tractably agreed to help her friend with the project.
او به طور مطبوعانه با دوستش در پروژه کمک کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید