unburdens the soul
آزادی روح
unburdens the mind
آزادی ذهن
unburdens one's heart
آزادی دل
unburdens the load
آزادی از بار
unburdens the spirit
آزادی روحیه
unburdens emotional weight
آزادی از بار احساسی
unburdens from stress
آزادی از استرس
unburdens the responsibilities
آزادی از مسئولیتها
unburdens the heartache
آزادی از دلشکستگی
unburdens the worries
آزادی از نگرانیها
sharing your thoughts unburdens your mind.
اشتراکگذاری افکارتان ذهن شما را از بار میدارد.
he feels that writing in a journal unburdens his emotions.
او احساس میکند که نوشتن در یک دفتر خاطرات احساسات او را از بار میدارد.
talking to a friend often unburdens our worries.
صحبت با یک دوست اغلب نگرانیهای ما را از بار میدارد.
she believes that prayer unburdens her soul.
او معتقد است که دعا روح او را از بار میدارد.
volunteering unburdens her conscience.
داوطلب شدن وجدان او را از بار میدارد.
he finds that exercise unburdens his stress.
او متوجه میشود که ورزش استرس او را از بار میدارد.
art can unburden the heart and mind.
هنر میتواند قلب و ذهن را از بار بردارد.
she seeks therapy to unburden her past traumas.
او برای رفع بار از آسیبهای گذشتهاش به دنبال درمان است.
unburdening oneself can lead to greater happiness.
آزادی از بار میتواند منجر به شادی بیشتر شود.
he unburdens himself by sharing his fears.
او با به اشتراک گذاشتن ترسهایش خود را از بار میدارد.
unburdens the soul
آزادی روح
unburdens the mind
آزادی ذهن
unburdens one's heart
آزادی دل
unburdens the load
آزادی از بار
unburdens the spirit
آزادی روحیه
unburdens emotional weight
آزادی از بار احساسی
unburdens from stress
آزادی از استرس
unburdens the responsibilities
آزادی از مسئولیتها
unburdens the heartache
آزادی از دلشکستگی
unburdens the worries
آزادی از نگرانیها
sharing your thoughts unburdens your mind.
اشتراکگذاری افکارتان ذهن شما را از بار میدارد.
he feels that writing in a journal unburdens his emotions.
او احساس میکند که نوشتن در یک دفتر خاطرات احساسات او را از بار میدارد.
talking to a friend often unburdens our worries.
صحبت با یک دوست اغلب نگرانیهای ما را از بار میدارد.
she believes that prayer unburdens her soul.
او معتقد است که دعا روح او را از بار میدارد.
volunteering unburdens her conscience.
داوطلب شدن وجدان او را از بار میدارد.
he finds that exercise unburdens his stress.
او متوجه میشود که ورزش استرس او را از بار میدارد.
art can unburden the heart and mind.
هنر میتواند قلب و ذهن را از بار بردارد.
she seeks therapy to unburden her past traumas.
او برای رفع بار از آسیبهای گذشتهاش به دنبال درمان است.
unburdening oneself can lead to greater happiness.
آزادی از بار میتواند منجر به شادی بیشتر شود.
he unburdens himself by sharing his fears.
او با به اشتراک گذاشتن ترسهایش خود را از بار میدارد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید