staring accusingly
نگاه کردن با حالتی متهم کننده
tone accusingly
لحنی متهم کننده
pointing accusingly
اشاره کردن با حالتی متهم کننده
glaring accusingly
نگاه کردن با حالتی عصبانی و متهم کننده
He glanced at Juliet accusingly and she looked suitably abashed.
او با نگاهی متهمانه به ژولیت نگاه کرد و او به طور مناسب شرمنده به نظر رسید.
She looked at him accusingly.
او با نگاهی متهمانه به او نگاه کرد.
He pointed at the broken vase accusingly.
او با نگاهی متهمانه به سمت گلدان شکسته اشاره کرد.
The teacher asked the question accusingly.
معلم سوال را با نگاهی متهمانه پرسید.
The customer complained accusingly about the poor service.
مشتری به طور متهمانه در مورد خدمات ضعیف شکایت کرد.
She spoke accusingly of his betrayal.
او به طور متهمانه در مورد خیانت او صحبت کرد.
He accused her accusingly of stealing his wallet.
او به طور متهمانه او را به سرقت برداشتن کیف پولش متهم کرد.
The detective stared at the suspect accusingly.
مامور پلیس با نگاهی متهمانه به مظنون خیره شد.
She asked the question accusingly, expecting a truthful answer.
او سوال را با نگاهی متهمانه پرسید و انتظار داشت که پاسخ صادقانه دریافت کند.
The boss looked at the employee accusingly, suspecting dishonesty.
مدیر با نگاهی متهمانه به کارمند نگاه کرد و به دروغ مشکوک بود.
The politician spoke accusingly of corruption in the government.
سیاستمدار به طور متهمانه در مورد فساد در دولت صحبت کرد.
The cat looked at him accusingly.
گربه با حالتی متهمکننده به او نگاه کرد.
منبع: A man named Ove decides to die.She pointed suddenly at me, and every one looked at me accusingly.
او ناگهان به من اشاره کرد و همه با حالتی متهمکننده به من نگاه کردند.
منبع: The Great Gatsby (Original Version)'You did it, Tom, ' she said accusingly.
'تو انجام دادی، تام،' او با حالتی متهمکننده گفت.
منبع: The Great Gatsby (Original Version)He pointed accusingly to Helmholtz and the Savage.
او با حالتی متهمکننده به هلمز و انسان وحشی اشاره کرد.
منبع: Brave New World" You left that part out, " Tyrion said accusingly.
" You didn't say you'd written to Sirius! " said Hermione accusingly.
" He didn't only want to be your pen-pal, " said Ron accusingly.
" You've never said anything, " said Dad accusingly.
There is no one in that room behind you, ' she said accusingly.
'That's you, that is, ' Mum said, looking accusingly from Thomas to Dad.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید