| جمع | alienators |
alienator of love
تبدیلکننده عشق
emotional alienator
تبدیلکننده احساسات
primary alienator
تبدیلکننده اصلی
parental alienator
تبدیلکننده والدین
alienator of trust
تبدیلکننده اعتماد
his constant criticism and negativity acted as an alienator between him and his friends.
نقد و منفیگرایی مداوم او باعث ایجاد فاصله بین او و دوستانش شد.
the new policy was seen by many as an alienator, driving a wedge between management and employees.
بسیاری سیاست جدید را به عنوان یک عامل جداییکننده میدیدند که باعث ایجاد شکاف بین مدیریت و کارکنان شد.
she felt like a complete alienator after the accident, unable to connect with her family and friends.
او پس از حادثه احساس میکرد که کاملاً جدا شده است و نمیتواند با خانواده و دوستانش ارتباط برقرار کند.
the political rhetoric was so divisive, it served as an alienator for people of different viewpoints.
زبان سیاسی به قدری تفرقهآمیز بود که به عنوان یک عامل جداییکننده برای افراد با دیدگاههای مختلف عمل میکرد.
the company's lack of transparency became an alienator, eroding trust among its employees.
عدم شفافیت شرکت به یک عامل جداییکننده تبدیل شد و اعتماد بین کارکنان را از بین برد.
he tried to bridge the gap between them, but their years of resentment acted as an alienator.
او سعی کرد شکاف بین آنها را پر کند، اما سالها کینه آنها به عنوان یک عامل جداییکننده عمل میکرد.
their differing values and lifestyles became an alienator, leading to inevitable conflicts in their relationship.
ارزشها و سبک زندگی متفاوت آنها به یک عامل جداییکننده تبدیل شد و منجر به درگیریهای اجتنابناپذیر در رابطه آنها شد.
alienator of love
تبدیلکننده عشق
emotional alienator
تبدیلکننده احساسات
primary alienator
تبدیلکننده اصلی
parental alienator
تبدیلکننده والدین
alienator of trust
تبدیلکننده اعتماد
his constant criticism and negativity acted as an alienator between him and his friends.
نقد و منفیگرایی مداوم او باعث ایجاد فاصله بین او و دوستانش شد.
the new policy was seen by many as an alienator, driving a wedge between management and employees.
بسیاری سیاست جدید را به عنوان یک عامل جداییکننده میدیدند که باعث ایجاد شکاف بین مدیریت و کارکنان شد.
she felt like a complete alienator after the accident, unable to connect with her family and friends.
او پس از حادثه احساس میکرد که کاملاً جدا شده است و نمیتواند با خانواده و دوستانش ارتباط برقرار کند.
the political rhetoric was so divisive, it served as an alienator for people of different viewpoints.
زبان سیاسی به قدری تفرقهآمیز بود که به عنوان یک عامل جداییکننده برای افراد با دیدگاههای مختلف عمل میکرد.
the company's lack of transparency became an alienator, eroding trust among its employees.
عدم شفافیت شرکت به یک عامل جداییکننده تبدیل شد و اعتماد بین کارکنان را از بین برد.
he tried to bridge the gap between them, but their years of resentment acted as an alienator.
او سعی کرد شکاف بین آنها را پر کند، اما سالها کینه آنها به عنوان یک عامل جداییکننده عمل میکرد.
their differing values and lifestyles became an alienator, leading to inevitable conflicts in their relationship.
ارزشها و سبک زندگی متفاوت آنها به یک عامل جداییکننده تبدیل شد و منجر به درگیریهای اجتنابناپذیر در رابطه آنها شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید