bastardy

[ایالات متحده]/'bɑːstədɪ/
[بریتانیا]/'bæstədi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فرزند نامشروع؛ متولد شده از ازدواج غیررسمی

جملات نمونه

a mark of bastardy;

نشانه نامشریعت;

He was accused of committing bastardy.

اتهام به انجام نامشریعت به او وارد شد.

The scandal revealed a history of bastardy in the family.

رسوایی سابقه ای از نامشریعت در خانواده را نشان داد.

She was born out of wedlock, a product of bastardy.

او خارج از ازدواج متولد شد، محصولی از نامشریعت.

The novel explores themes of bastardy and illegitimacy.

رمان مضامین نامشریعت و نامشروعیت را بررسی می کند.

His bastardy was a source of shame for the family.

نامشریعت او منبع شرمساری برای خانواده بود.

The film delves into the consequences of bastardy in society.

فیلم به بررسی پیامدهای نامشریعت در جامعه می پردازد.

The historical records document cases of bastardy throughout the centuries.

سوابق تاریخی موارد نامشریعت را در طول قرن ها مستند می کنند.

The law at the time treated bastardy harshly.

قانون در آن زمان با نامشریعت به شدت برخورد می کرد.

Bastardy was often stigmatized in traditional societies.

نامشریعت اغلب در جوامع سنتی مورد انگشت‌گذاری قرار می گرفت.

The novel's protagonist struggles with the burden of bastardy.

قهرمان رمان با بار مسئولیت نامشریعت دست و پنجه نرم می کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید