boringly

بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به طرز کسل کننده و غیرجذاب; به طور خسته کننده

جملات نمونه

The lecture proceeded boringly.

سخنرانی به طور خسته کننده پیش رفت.

He spoke boringly about the weather.

او به طور خسته کننده در مورد هوا صحبت کرد.

The movie dragged on boringly.

فیلم به طور خسته کننده طولانی شد.

She read the book boringly.

او کتاب را به طور خسته کننده خواند.

The meeting progressed boringly.

جلسه به طور خسته کننده پیش رفت.

He performed the task boringly.

او به طور خسته کننده این کار را انجام داد.

The class listened boringly to the teacher.

کلاس به طور خسته کننده به معلم گوش داد.

The presentation went on boringly.

ارائه به طور خسته کننده ادامه یافت.

She spoke boringly on the phone.

او به طور خسته کننده با تلفن صحبت کرد.

The game progressed boringly with no excitement.

بازی بدون هيجان به طور خسته کننده پیشرفت کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید