cloudily obscured
به طور مبهم پوشیده شده
cloudily seen
به طور مبهم دیده شده
cloudily defined
به طور مبهم تعریف شده
cloudily bright
به طور مبهم روشن
cloudily expressed
به طور مبهم بیان شده
cloudily understood
به طور مبهم درک شده
cloudily portrayed
به طور مبهم به تصویر کشیده شده
cloudily stated
به طور مبهم بیان شده
cloudily imagined
به طور مبهم تصور شده
cloudily presented
به طور مبهم ارائه شده
the sky looked cloudily, hinting at rain.
آسمان به طور مبهم و ابری به نظر میرسید و نشانهای از باران بود.
she spoke cloudily about her plans for the future.
او به طور مبهم در مورد برنامههایش برای آینده صحبت کرد.
his thoughts were cloudily expressed during the meeting.
در طول جلسه، افکار او به طور مبهم بیان شد.
the lake appeared cloudily, reflecting the overcast sky.
دریاچه به طور مبهم به نظر میرسید و آسمان ابری را منعکس میکرد.
cloudily, he avoided answering the direct question.
به طور مبهم، او از پاسخ دادن به سوال مستقیم اجتناب کرد.
the horizon was cloudily obscured by fog.
افق به طور مبهم توسط مه پوشیده شده بود.
her memories of that day were cloudily vivid.
خاطرات او از آن روز به طور مبهم زنده بودند.
the artist painted the scene cloudily to create a mysterious atmosphere.
هنرمند صحنه را به طور مبهم نقاشی کرد تا فضایی مرموز ایجاد کند.
he looked at me cloudily, lost in thought.
او به من به طور مبهم نگاه کرد، غرق در فکر.
cloudily, the future seemed uncertain and daunting.
به طور مبهم، آینده نامطمئن و ترسناک به نظر میرسید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید