comminuted

[ایالات متحده]/ˈkɒmɪnjuːtɪd/
[بریتانیا]/ˈkɑːmɪnuːtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. به قطعات کوچک یا پودر تبدیل شده

عبارات و ترکیب‌ها

comminuted fracture

شکستگی خرد شده

comminuted injury

آسیب خرد شده

comminuted bone

استخوان خرد شده

comminuted debris

ضایعات خرد شده

comminuted tissue

بافت خرد شده

comminuted cartilage

غضروف خرد شده

comminuted mass

توده خرد شده

comminuted particles

ذرات خرد شده

comminuted specimen

نمونه خرد شده

comminuted material

مواد خرد شده

جملات نمونه

the doctor said the bone was comminuted and needed surgery.

پزشک گفت استخوان خرد شده و نیاز به جراحی دارد.

comminuted fractures often require more complex treatment.

شکستگی های خرد شده اغلب به درمان پیچیده تری نیاز دارند.

the report highlighted the risks associated with comminuted injuries.

گزارش خطرات مرتبط با آسیب های خرد شده را برجسته کرد.

he suffered a comminuted injury during the accident.

او در اثر حادثه دچار آسیب خرد شد.

comminuted particles can affect the quality of the mixture.

ذرات خرد شده می توانند بر کیفیت مخلوط تأثیر بگذارند.

the lab analyzed the comminuted samples for further study.

آزمایشگاه نمونه های خرد شده را برای مطالعه بیشتر تجزیه و تحلیل کرد.

comminuted materials are often used in construction.

مواد خرد شده اغلب در ساخت و ساز استفاده می شوند.

he had a comminuted fracture in his leg after the fall.

او پس از سقوط شکستگی خرد شده ای در پای خود داشت.

the comminuted state of the food made it easier to digest.

وضعیت خرد شده غذا باعث آسان تر شدن هضم آن شد.

comminuted debris was scattered across the site.

تکه های خرد شده در سراسر محل پراکنده شده بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید