feeling damply
احساس خیسی
air damply
هوای خیس
The clothes were damply clinging to her skin.
لباسها به طور مرطوب به پوستش چسبیده بودند.
The towel was damply folded on the bathroom rack.
حولهای که مرطوب بود روی رگال حمام تا شده بود.
The forest floor was damply covered in fallen leaves.
کف جنگل به طور مرطوب با برگهای ریخته شده پوشیده شده بود.
The basement smelled damply of mildew.
پایینخانه بوی نم مرطوب میداد.
She sat damply on the park bench after the rain.
او بعد از باران به طور مرطوب روی نیمکت پارک نشست.
The tent was damply packed away after a rainy camping trip.
چادر بعد از یک سفر کمپینگ بارانی به طور مرطوب جمع شد.
His hair was damply plastered to his forehead.
موهایش به طور مرطوب به پیشانیاش چسبیده بود.
The dog shook itself damply after jumping into the lake.
سگ بعد از پریدن به داخل دریا به طور مرطوب خودش را تکان داد.
The windows were damply fogged up from the steam.
ناودانیها به طور مرطوب از بخار مه گرفته بودند.
She could feel the damply cool breeze coming from the sea.
او میتوانست نسیم خنک و مرطوب را از دریا احساس کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید