disorderlies

[ایالات متحده]/dɪsˈɔːdəli/
[بریتانیا]/dɪsˈɔːrdərli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نامنظم، به هم ریخته، باعث اختلال
n. هرج و مرج، به هم ریختگی

عبارات و ترکیب‌ها

disorderly conduct

رفتار نامناسب

جملات نمونه

a disorderly pile of books.

یک دسته نامرتب از کتاب‌ها

a disorderly pile of clothes.

یک دسته نامرتب از لباس‌ها

his life was as disorderly as ever.

زندگی او تا آن حد آشفتگی بود که همیشه بود.

they had no intention of staging a disorderly protest.

آنها هیچ قصدی برای برگزاری یک اعتراض نامرتب نداشتند.

The police scattered the disorderly crowd.

پلیس جمعیت نامرتب را پراکنده کرد.

The convicted judge was thrown out of office. The headwaiter threw the disorderly guest out.

قاضی محکوم از سمت خود برکنار شد. متصدی سالن مهمان نامرتب را بیرون کرد.

Puritanical societies for “the suppression of vice” encouraged punitive laws against disorderly houses and streetwalking.

جامعه‌های متعصب برای «سرکوب فحشا» قوانین مجازات‌آمیز علیه خانه‌های نامرتب و روس‌بازی را تشویق می‌کردند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید