fortnightly

[ایالات متحده]/'fɔːtnaɪtlɪ/
[بریتانیا]/'fɔrtnaɪtli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. & adv. هر دو هفته یک بار; که هر دو هفته یک بار اتفاق می‌افتد یا ظاهر می‌شود.

جملات نمونه

I receive my paycheck fortnightly.

من حقوقم را به صورت دو هفته یکبار دریافت می‌کنم.

The magazine is published fortnightly.

مجله به صورت دو هفته یکبار منتشر می‌شود.

We have a fortnightly meeting to discuss project progress.

ما یک جلسه دو هفته یکبار برای بحث در مورد پیشرفت پروژه داریم.

She goes for a fortnightly massage to relax.

او برای آرامش به طور دو هفته یکبار به سراغ ماساژ می‌رود.

The company sends out newsletters fortnightly.

شرکت خبرنامه‌ها را به صورت دو هفته یکبار ارسال می‌کند.

I water the plants fortnightly to keep them healthy.

من گیاهان را به طور دو هفته یکبار آبیاری می‌کنم تا سالم بمانند.

The team has a fortnightly training session.

تیم یک جلسه آموزشی دو هفته یکبار دارد.

He pays his rent fortnightly.

او اجاره خود را به صورت دو هفته یکبار پرداخت می‌کند.

The library updates its collection fortnightly.

کتابخانه به طور دو هفته یکبار مجموعه خود را به‌روز می‌کند.

They clean the office fortnightly.

آنها دفتر را به صورت دو هفته یکبار تمیز می‌کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید