frisbee

[ایالات متحده]/'frizbi:/
[بریتانیا]/ˈfrɪzbi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. دیسک پرنده که در یک بازی پرتابی استفاده می‌شود.

جملات نمونه

We played frisbee in the park on Sunday.

ما در روز یکشنبه در پارک با دیسک‌فری بازی کردیم.

She threw the frisbee to her dog.

او دیسک‌فری را به سگش پرتاب کرد.

He caught the frisbee with one hand.

او دیسک‌فری را با یک دست گرفت.

Let's go to the beach and toss the frisbee around.

بیا به ساحل برویم و دیسک‌فری را به اطراف پرتاب کنیم.

The frisbee flew high in the air.

دیسک‌فری با ارتفاع زیاد در هوا پرواز کرد.

They organized a frisbee tournament at the school.

آنها یک مسابقه دیسک‌فری در مدرسه برگزار کردند.

She enjoys playing frisbee with her friends.

او از بازی کردن دیسک‌فری با دوستانش لذت می‌برد.

The frisbee landed on the roof and got stuck.

دیسک‌فری روی پشت بام فرود آمد و گیر کرد.

He threw the frisbee with a flick of his wrist.

او دیسک‌فری را با یک حرکت مچ دست پرتاب کرد.

We had a picnic and brought a frisbee to play with.

ما پیک نیک داشتیم و یک دیسک‌فری برای بازی با خودمان آوردیم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید