impartialness

[ایالات متحده]/[ˌɪmˈpɑːʃəlnəs]/
[بریتانیا]/[ˌɪmˈpɑːrʃəlnəs]/

ترجمه

n. حالت بی‌طرفی؛ انصاف؛ بی‌طرفی؛ کیفیتی که در آن همه طرفین به طور مساوی و بدون تعصب رفتار می‌شوند.

جملات نمونه

the judge's impartiality and fairness ensured a just verdict.

بی‌طرفی و انصاف قاضی، حصول یک حکم عادلانه را تضمین کرد.

maintaining impartiality in reporting is crucial for journalistic integrity.

حفظ بی‌طرفی در گزارش‌دهی برای حفظ یکپارچگی روزنامه‌نگاری بسیار مهم است.

we value the arbitrator's impartiality throughout the negotiation process.

ما بی‌طرفی داور را در طول فرآیند مذاکره ارزیابی می‌کنیم.

the investigation demanded an impartial assessment of the evidence.

تحقیقات نیاز به یک ارزیابی بی‌طرفانه از مدارک داشت.

her commitment to impartiality earned her the respect of her colleagues.

تعهد او به بی‌طرفی باعث شد که همکارانش به او احترام بگذارند.

the committee sought an impartial third party to mediate the dispute.

کمیته به دنبال یک شخص ثالث بی‌طرف برای میانجیگری در اختلاف بود.

demonstrating impartiality is key to building public trust.

نشان دادن بی‌طرفی برای ایجاد اعتماد عمومی کلیدی است.

the ombudsman's role requires strict impartiality in handling complaints.

نقش دادرس نیاز به بی‌طرفی شدید در رسیدگی به شکایات دارد.

an impartial observer might view the situation differently.

یک ناظر بی‌طرف ممکن است وضعیت را متفاوت ببیند.

the need for impartiality was emphasized throughout the training program.

نیاز به بی‌طرفی در طول کل برنامه آموزشی مورد تاکید قرار گرفت.

we expect impartiality from all members of the review board.

ما انتظار داریم که همه اعضای هیئت بازبینی بی‌طرف باشند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید