deeply ingrained
به شدت درونی شده
ingrained habit
عادت نهادینه شده
be deeply ingrained in the mind
به شدت در ذهن ریشه دوانده باشد
ingrained prejudice; the ingrained habits of a lifetime.
تعصب عمیق؛ عادتهای ریشهدار یک عمر.
his deeply ingrained Catholic convictions.
اعتقادات کاتولیکی عمیقاً ریشهدار او.
the ingrained dirt on the flaking paintwork.
خاک رسوبی روی رنگی که پوست پوست شده بود.
a carpet disfigured by ingrained dirt.
یک فرش که با کثیفی عمیق زشت شده است.
The belief that one should work hard is ingrained in our culture.
باور به اینکه باید سخت کار کرد در فرهنگ ما ریشه دارد.
an inborn sense of the appropriate. What isinbred has either existed from birth or been ingrained through earliest training or associations:
حس ذاتی از مناسب بودن. آنچه ذاتی است یا از بدو تولد وجود داشته یا از طریق آموزش یا ارتباطات اولیه درونی شده است:
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید