metaphorize life
استعارهای کردن زندگی
metaphorize feelings
استعارهای کردن احساسات
metaphorize experiences
استعارهای کردن تجربیات
metaphorize ideas
استعارهای کردن ایدهها
metaphorize art
استعارهای کردن هنر
metaphorize nature
استعارهای کردن طبیعت
metaphorize time
استعارهای کردن زمان
metaphorize love
استعارهای کردن عشق
metaphorize culture
استعارهای کردن فرهنگ
metaphorize change
استعارهای کردن تغییر
she likes to metaphorize her feelings as a storm.
او دوست دارد احساسات خود را به شکل طوفانی استعاره کند.
in his speech, he metaphorizes life as a journey.
در سخنرانی خود، او زندگی را به شکل یک سفر استعاره میکند.
writers often metaphorize love as a battlefield.
نویسندگان اغلب عشق را به شکل یک میدان جنگ استعاره میکنند.
she can metaphorize complex ideas into simple terms.
او میتواند ایدههای پیچیده را به زبان ساده استعاره کند.
artists metaphorize their experiences through their work.
هنرمندان تجربیات خود را از طریق آثارشان استعاره میکنند.
he often metaphorizes his struggles as climbing a mountain.
او اغلب تلاشهای خود را به شکل صعود به یک کوه استعاره میکند.
she metaphorizes friendship as a garden that needs nurturing.
او دوستی را به شکل یک باغ که نیاز به مراقبت دارد، استعاره میکند.
in literature, authors metaphorize death as a door to another world.
در ادبیات، نویسندگان مرگ را به شکل دریچهای به دنیای دیگر استعاره میکنند.
he metaphorizes time as a river flowing endlessly.
او زمان را به شکل یک رودخانه که بیوقفه جریان دارد، استعاره میکند.
many people metaphorize their dreams as stars in the sky.
بسیاری از مردم رویاهای خود را به شکل ستارگان در آسمان استعاره میکنند.
metaphorize life
استعارهای کردن زندگی
metaphorize feelings
استعارهای کردن احساسات
metaphorize experiences
استعارهای کردن تجربیات
metaphorize ideas
استعارهای کردن ایدهها
metaphorize art
استعارهای کردن هنر
metaphorize nature
استعارهای کردن طبیعت
metaphorize time
استعارهای کردن زمان
metaphorize love
استعارهای کردن عشق
metaphorize culture
استعارهای کردن فرهنگ
metaphorize change
استعارهای کردن تغییر
she likes to metaphorize her feelings as a storm.
او دوست دارد احساسات خود را به شکل طوفانی استعاره کند.
in his speech, he metaphorizes life as a journey.
در سخنرانی خود، او زندگی را به شکل یک سفر استعاره میکند.
writers often metaphorize love as a battlefield.
نویسندگان اغلب عشق را به شکل یک میدان جنگ استعاره میکنند.
she can metaphorize complex ideas into simple terms.
او میتواند ایدههای پیچیده را به زبان ساده استعاره کند.
artists metaphorize their experiences through their work.
هنرمندان تجربیات خود را از طریق آثارشان استعاره میکنند.
he often metaphorizes his struggles as climbing a mountain.
او اغلب تلاشهای خود را به شکل صعود به یک کوه استعاره میکند.
she metaphorizes friendship as a garden that needs nurturing.
او دوستی را به شکل یک باغ که نیاز به مراقبت دارد، استعاره میکند.
in literature, authors metaphorize death as a door to another world.
در ادبیات، نویسندگان مرگ را به شکل دریچهای به دنیای دیگر استعاره میکنند.
he metaphorizes time as a river flowing endlessly.
او زمان را به شکل یک رودخانه که بیوقفه جریان دارد، استعاره میکند.
many people metaphorize their dreams as stars in the sky.
بسیاری از مردم رویاهای خود را به شکل ستارگان در آسمان استعاره میکنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید