objectives

[ایالات متحده]/əbˈdʒɛktɪvz/
[بریتانیا]/əbˈdʒɛktɪvz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. اهداف یا مقاصد; لنزها در ابزارهای نوری; اشیاء گرامری; اهداف نظامی

عبارات و ترکیب‌ها

set objectives

تعیین اهداف

achieve objectives

رسیدن به اهداف

define objectives

تعریف اهداف

evaluate objectives

ارزیابی اهداف

review objectives

بازبینی اهداف

align objectives

تراز اهداف

monitor objectives

نظارت بر اهداف

prioritize objectives

اولویت‌بندی اهداف

clarify objectives

شفاف‌سازی اهداف

support objectives

حمایت از اهداف

جملات نمونه

our team set clear objectives for the project.

تیم ما اهداف مشخصی برای پروژه تعیین کرد.

meeting the objectives is crucial for success.

رسیدن به اهداف برای موفقیت بسیار مهم است.

we need to evaluate our objectives regularly.

ما باید به طور منظم اهداف خود را ارزیابی کنیم.

the objectives of the program are well-defined.

اهداف برنامه به خوبی تعریف شده اند.

she achieved her objectives ahead of schedule.

او اهداف خود را زودتر از موعد به دست آورد.

setting realistic objectives is important for planning.

تعیین اهداف واقع بینانه برای برنامه ریزی مهم است.

the objectives must align with our overall strategy.

اهداف باید با استراتژی کلی ما همسو باشند.

we will track our progress towards the objectives.

ما پیشرفت خود را در جهت اهداف پیگیری خواهیم کرد.

everyone should understand the objectives clearly.

همه باید اهداف را به وضوح درک کنند.

her objectives include improving team communication.

اهداف او شامل بهبود ارتباطات تیمی است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید