piazza

[ایالات متحده]/pɪ'ætsə/
[بریتانیا]/pɪ'ɑzə/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. بازار سرپوشیده، میدان؛ راهرو.

جملات نمونه

A boy is flying a kite in the piazza.

یک پسر در میدان در حال پرواز با هواپیمای کاغذی است.

the whole piazza was choky with tear gas.

کل میدان پر از گاز اشک‌آور بود.

enjoying a gelato on the piazza

لذت بردن از بستنی جلاتو در میدان.

sitting at a cafe in the piazza

نشستن در یک کافه در میدان.

strolling through the historic piazza

قدم زدن در میدان تاریخی.

admiring the architecture of the piazza

تحسین معماری میدان.

attending a concert in the piazza

حضور در یک کنسرت در میدان.

shopping at the markets near the piazza

خرید در بازارهای نزدیک میدان.

meeting friends for dinner in the piazza

دیدار با دوستان برای شام در میدان.

watching street performers entertain in the piazza

تماشای سرگرم‌کنندگان خیابانی در میدان.

taking photos of the fountain in the piazza

گرفتن عکس از فواره در میدان.

joining a guided tour of the piazza

پیوستن به یک تور راهنما از میدان.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید