sickbed

[ایالات متحده]/ˈsɪkˌbɛd/
[بریتانیا]/ˈsɪkˌbɛd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. تخت برای شخصی که بیمار است
Word Forms
جمعsickbeds

عبارات و ترکیب‌ها

sickbed confession

اعتراف بستر مرگ

sickbed promise

وعده بستر مرگ

sickbed vigil

نگهبانی بستر مرگ

sickbed farewell

خداحافظی بستر مرگ

sickbed visit

بازدید از بستر مرگ

sickbed recovery

بهبودی در بستر مرگ

sickbed care

مراقبت در بستر مرگ

sickbed thoughts

افکار بستر مرگ

sickbed dreams

رویاهای بستر مرگ

sickbed solitude

تنهایی در بستر مرگ

جملات نمونه

he spent months on his sickbed, recovering from the illness.

او ماه‌ها را در بستر بیماری گذراند و از بیماری بهبود یافت.

she often dreams of traveling while lying on her sickbed.

او اغلب در حالی که روی بستر بیماری است، از سفر رویایی می‌بیند.

friends visited him daily while he was on his sickbed.

دوستان هر روز در حالی که او روی بستر بیماری بود، از او دیدار می‌کردند.

the doctor assured her that she would soon be off the sickbed.

پزشک به او اطمینان داد که او به زودی از بستر بیماری خارج خواهد شد.

he wrote a book during his time on the sickbed.

او در طول زمانی که روی بستر بیماری بود، کتابی نوشت.

while on his sickbed, he reflected on his life choices.

در حالی که روی بستر بیماری بود، او به انتخاب‌های زندگی خود فکر کرد.

the sickbed became a place of inspiration for her creativity.

بستر بیماری به مکانی الهام‌بخش برای خلاقیت او تبدیل شد.

he received many get-well-soon messages while on his sickbed.

در حالی که روی بستر بیماری بود، پیام‌های «بهبود یاب» زیادی دریافت کرد.

her family gathered around her sickbed, offering support.

خانواده‌اش دور بستر بیماری او جمع شدند و از او حمایت کردند.

after weeks on the sickbed, he finally felt strong enough to walk.

پس از چند هفته روی بستر بیماری، او بالاخره احساس کرد که به اندازه کافی قوی است تا راه برود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید