he soliloquizes daily
او به طور روزانه دیالوگ میکند
she soliloquizes often
او اغلب دیالوگ میکند
character soliloquizes deeply
شخصیت عمیقاً دیالوگ میکند
he soliloquizes dramatically
او به طور نمایشی دیالوگ میکند
she soliloquizes quietly
او به آرامی دیالوگ میکند
he soliloquizes alone
او تنها دیالوگ میکند
she soliloquizes passionately
او با اشتیاق دیالوگ میکند
he soliloquizes thoughtfully
او با تفکر دیالوگ میکند
she soliloquizes frequently
او اغلب دیالوگ میکند
he soliloquizes aloud
او با صدای بلند دیالوگ میکند
she often soliloquizes about her dreams and aspirations.
او اغلب درباره رویاها و آرزوهای خود متکلم وحده صحبت میکند.
in the play, the character soliloquizes to express his inner thoughts.
در نمایش، شخصیت برای بیان افکار درونی خود متکلم وحده صحبت میکند.
he soliloquizes while walking alone in the park.
او در حالی که در پارک به تنهایی قدم میزند، متکلم وحده صحبت میکند.
the protagonist soliloquizes to reveal his conflicted feelings.
قهرمان داستان برای آشکار کردن احساسات درونی خود متکلم وحده صحبت میکند.
she soliloquizes frequently, pondering life's big questions.
او اغلب متکلم وحده صحبت میکند و درباره سؤالات بزرگ زندگی فکر میکند.
during the monologue, he soliloquizes about love and loss.
در طول مونولوگ، او درباره عشق و از دست دادن متکلم وحده صحبت میکند.
the actor soliloquizes to connect with the audience.
بازیگر برای ارتباط با مخاطب متکلم وحده صحبت میکند.
as she soliloquizes, her emotions become more intense.
همانطور که او متکلم وحده صحبت میکند، احساسات او شدیدتر میشود.
he soliloquizes in front of the mirror, practicing his lines.
او در مقابل آینه متکلم وحده صحبت میکند و دیالوگهای خود را تمرین میکند.
the poet soliloquizes about the beauty of nature.
شاعر درباره زیبایی طبیعت متکلم وحده صحبت میکند.
he soliloquizes daily
او به طور روزانه دیالوگ میکند
she soliloquizes often
او اغلب دیالوگ میکند
character soliloquizes deeply
شخصیت عمیقاً دیالوگ میکند
he soliloquizes dramatically
او به طور نمایشی دیالوگ میکند
she soliloquizes quietly
او به آرامی دیالوگ میکند
he soliloquizes alone
او تنها دیالوگ میکند
she soliloquizes passionately
او با اشتیاق دیالوگ میکند
he soliloquizes thoughtfully
او با تفکر دیالوگ میکند
she soliloquizes frequently
او اغلب دیالوگ میکند
he soliloquizes aloud
او با صدای بلند دیالوگ میکند
she often soliloquizes about her dreams and aspirations.
او اغلب درباره رویاها و آرزوهای خود متکلم وحده صحبت میکند.
in the play, the character soliloquizes to express his inner thoughts.
در نمایش، شخصیت برای بیان افکار درونی خود متکلم وحده صحبت میکند.
he soliloquizes while walking alone in the park.
او در حالی که در پارک به تنهایی قدم میزند، متکلم وحده صحبت میکند.
the protagonist soliloquizes to reveal his conflicted feelings.
قهرمان داستان برای آشکار کردن احساسات درونی خود متکلم وحده صحبت میکند.
she soliloquizes frequently, pondering life's big questions.
او اغلب متکلم وحده صحبت میکند و درباره سؤالات بزرگ زندگی فکر میکند.
during the monologue, he soliloquizes about love and loss.
در طول مونولوگ، او درباره عشق و از دست دادن متکلم وحده صحبت میکند.
the actor soliloquizes to connect with the audience.
بازیگر برای ارتباط با مخاطب متکلم وحده صحبت میکند.
as she soliloquizes, her emotions become more intense.
همانطور که او متکلم وحده صحبت میکند، احساسات او شدیدتر میشود.
he soliloquizes in front of the mirror, practicing his lines.
او در مقابل آینه متکلم وحده صحبت میکند و دیالوگهای خود را تمرین میکند.
the poet soliloquizes about the beauty of nature.
شاعر درباره زیبایی طبیعت متکلم وحده صحبت میکند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید