somnambulated through night
در طول شب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated in silence
در سکوت به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated without purpose
بدون هدف به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated past obstacles
از میان موانع به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated through darkness
در تاریکی به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated into danger
وارد خطر به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated with ease
با سهولت به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated by moonlight
به نور مهتاب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated during sleep
در حین خواب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated through dreams
در میان رویاها به صورت خوابگردی حرکت کرد
he somnambulated through the dark hallway.
او در حالی که هنوز به خواب بود، از راهروی تاریک عبور کرد.
she often somnambulated to the kitchen at night.
او اغلب شبها در حالی که هنوز به خواب بود، به سمت آشپزخانه میرفت.
after the party, he somnambulated into the wrong room.
بعد از مهمانی، او در حالی که هنوز به خواب بود، وارد اتاق اشتباه شد.
she somnambulated around the house without realizing it.
او در حالی که هنوز به خواب بود، بدون اینکه متوجه شود، در اطراف خانه قدم زد.
he somnambulated right past the sleeping dog.
او در حالی که هنوز به خواب بود، درست کنار سگ خوابیده عبور کرد.
during his sleepwalking episode, he somnambulated outside.
در طول دوره خوابگردیاش، او در حالی که هنوز به خواب بود، بیرون رفت.
she somnambulated, leaving a trail of confusion behind.
او در حالی که هنوز به خواب بود، سردرگمی پشت سر گذاشت.
he didn't remember anything from his somnambulated night.
او هیچ چیز از شب خوابگردیاش به خاطر نمیآورد.
after the medication, he somnambulated more often.
بعد از مصرف دارو، او بیشتر خوابگردی میکرد.
somnambulated through night
در طول شب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated in silence
در سکوت به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated without purpose
بدون هدف به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated past obstacles
از میان موانع به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated through darkness
در تاریکی به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated into danger
وارد خطر به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated with ease
با سهولت به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated by moonlight
به نور مهتاب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated during sleep
در حین خواب به صورت خوابگردی حرکت کرد
somnambulated through dreams
در میان رویاها به صورت خوابگردی حرکت کرد
he somnambulated through the dark hallway.
او در حالی که هنوز به خواب بود، از راهروی تاریک عبور کرد.
she often somnambulated to the kitchen at night.
او اغلب شبها در حالی که هنوز به خواب بود، به سمت آشپزخانه میرفت.
after the party, he somnambulated into the wrong room.
بعد از مهمانی، او در حالی که هنوز به خواب بود، وارد اتاق اشتباه شد.
she somnambulated around the house without realizing it.
او در حالی که هنوز به خواب بود، بدون اینکه متوجه شود، در اطراف خانه قدم زد.
he somnambulated right past the sleeping dog.
او در حالی که هنوز به خواب بود، درست کنار سگ خوابیده عبور کرد.
during his sleepwalking episode, he somnambulated outside.
در طول دوره خوابگردیاش، او در حالی که هنوز به خواب بود، بیرون رفت.
she somnambulated, leaving a trail of confusion behind.
او در حالی که هنوز به خواب بود، سردرگمی پشت سر گذاشت.
he didn't remember anything from his somnambulated night.
او هیچ چیز از شب خوابگردیاش به خاطر نمیآورد.
after the medication, he somnambulated more often.
بعد از مصرف دارو، او بیشتر خوابگردی میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید