He was almost speechless with anger.
او تقریباً به دلیل خشم، گویی زبانش بند آمده بود.
Her frown gave him a speechless message.
اخمش به او پیامی بدون کلام داد.
Speechless with ecstasy, the little boys gazed at the toys.
بیکلام از شدت شادی، پسران کوچک به اسباببازیها خیره شدند.
speechless with horror. See also Synonyms at stupid
گویی زبانش بند آمده بود از وحشت. همچنین به مترادفها در کلمه احمق مراجعه کنید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید