speechless

[ایالات متحده]/'spiːtʃlɪs/
[بریتانیا]/'spitʃləs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. قادر به صحبت کردن نیست به دلیل احساسات قوی، شوک و غیره.
adv. به صورت بی‌صدا
n. حالت عدم توانایی در صحبت کردن

جملات نمونه

He was almost speechless with anger.

او تقریباً به دلیل خشم، گویی زبانش بند آمده بود.

Her frown gave him a speechless message.

اخمش به او پیامی بدون کلام داد.

Speechless with ecstasy, the little boys gazed at the toys.

بی‌کلام از شدت شادی، پسران کوچک به اسباب‌بازی‌ها خیره شدند.

speechless with horror. See also Synonyms at stupid

گویی زبانش بند آمده بود از وحشت. همچنین به مترادف‌ها در کلمه احمق مراجعه کنید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید