suffocation

[ایالات متحده]/ˌsʌfə'keiʃən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت بی‌اکسیژن بودن، که منجر به مرگ یا خفگی می‌شود

جملات نمونه

The feeling of suffocation overwhelmed her as she struggled to breathe.

احساس خفگی او را دربرگرفت و در حالی که برای نفس کشیدن تلاش می‌کرد، احساس درماندگی کرد.

In the crowded room, he felt a sense of suffocation and had to step outside for some fresh air.

در اتاق شلوغ، او احساس خفگی کرد و مجبور شد برای دریافت هوای تازه بیرون برود.

The smoke in the room caused a feeling of suffocation among the trapped individuals.

دود در اتاق باعث ایجاد احساس خفگی در میان افراد گرفتار شد.

The thought of being trapped underwater filled him with a sense of suffocation.

فکر گرفتار شدن زیر آب، او را با احساس خفگی پر کرد.

The lack of ventilation in the small room led to a feeling of suffocation for the occupants.

کمبود تهویه در اتاق کوچک باعث ایجاد احساس خفگی برای ساکنان شد.

She felt a wave of suffocation as the panic set in during the earthquake.

با شروع وحشت در هنگام زلزله، او احساس خفگی کرد.

The feeling of suffocation from the heavy workload made her consider quitting her job.

احساس خفگی ناشی از حجم کاری زیاد باعث شد او در مورد استعفا از شغلش فکر کند.

The sense of suffocation in the relationship was becoming unbearable for both of them.

احساس خفگی در رابطه برای هر دو نفر طاقت‌فرسا می‌شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید