suffocating

[ایالات متحده]/'sʌfə,keitiŋ/
[بریتانیا]/ˈs ʌfəˌketɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. باعث دشواری در تنفس؛ احساس فشار یا محدودیت در کسی ایجاد کردن.

عبارات و ترکیب‌ها

feeling suffocated

احساس خفگی

جملات نمونه

I’m suffocating in here; can’t we open a few windows?

من اینجا خفه می‌شوم؛ آیا نمی‌توانیم چند پنجره را باز کنیم؟

The suffocating heat of the summer afternoon made it hard to breathe.

گرماي طاقت‌فرساي بعد از ظهر تابستان نفس کشیدن را دشوار می‌کرد.

The suffocating feeling of anxiety overwhelmed her as she waited for the exam results.

احساس خفقان‌آور اضطراب او را در حالی که منتظر نتایج امتحان بود، در بر گرفت.

The suffocating smoke filled the room, making it difficult to see or breathe.

دود خفه کننده اتاق را پر کرد و دیدن یا نفس کشیدن را دشوار کرد.

The suffocating workload at the office was causing her a lot of stress.

بار کاری طاقت‌فرسا در دفتر باعث ایجاد استرس زیادی برای او شد.

He felt suffocatingly lonely after moving to a new city where he didn't know anyone.

او پس از نقل مکان به یک شهر جدید که هیچ‌کس را نمی‌شناخت، احساس تنهایی طاقت‌فرسا کرد.

The suffocating silence in the room made her uneasy.

سکوت خفه کننده در اتاق او را مضطرب کرد.

The suffocating grip of fear held her in its tight embrace.

چنگال خفه کننده ترس او را در آغوش خود گرفت.

The suffocating feeling of guilt weighed heavily on his conscience.

احساس سنگینی گناه بر وجدان او سنگینی می‌کرد.

The suffocating crowds in the city made him long for the peace of the countryside.

جمعیت خفه کننده در شهر او را به آرامش روستا متمایل کرد.

The suffocating restrictions of society limited his freedom to express himself.

محدودیت‌های طاقت‌فرساي جامعه آزادی او را برای ابراز وجود محدود کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید