synchronicities

[ایالات متحده]/ˌsiŋkrə'nisəti/
[بریتانیا]/ˌsɪŋkrəˈnɪsɪti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت یا واقعیت همزمان یا هم‌زمان بودن؛ کیفیت یا واقعیت نزدیک بودن یا مرتبط بودن

جملات نمونه

such synchronicity is quite staggering.

همزمانی چنین چیزی واقعاً شگفت انگیز است.

The synchronicity of their movements was mesmerizing.

هماهنگی حرکات آنها مسحور کننده بود.

There was a strange synchronicity between their thoughts.

یک همزمانی عجیب بین افکار آنها وجود داشت.

The team showed great synchronicity during the performance.

تیم در طول اجرا هماهنگی زیادی نشان داد.

Synchronicity is often seen as a sign of connection.

همزمانی اغلب به عنوان نشانه ای از ارتباط دیده می شود.

The music and dance were in perfect synchronicity.

موسیقی و رقص در هماهنگی کامل بودند.

Their actions seemed to happen in synchronicity.

به نظر می رسید اقدامات آنها به طور همزمان اتفاق می افتد.

Synchronicity can create a sense of unity among individuals.

همزمانی می تواند احساس وحدت را در بین افراد ایجاد کند.

The synchronicity of their ideas led to a breakthrough in the project.

همزمانی ایده های آنها منجر به پیشرفت در پروژه شد.

The synchronicity of events seemed too coincidental to be true.

همزمانی وقایع خیلی اتفاقی به نظر می رسید تا درست باشد.

In dance, synchronicity is key to a successful performance.

در رقص، هماهنگی کلید یک اجرای موفق است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید