social unsociablenesses
بیاحساسیهای اجتماعی
extreme unsociablenesses
بیاحساسیهای شدید
unusual unsociablenesses
بیاحساسیهای غیرمعمول
chronic unsociablenesses
بیاحساسیهای مزمن
personal unsociablenesses
بیاحساسیهای شخصی
socially unsociablenesses
اجتماعی بیاحساس
emotional unsociablenesses
بیاحساسیهای عاطفی
cultural unsociablenesses
بیاحساسیهای فرهنگی
behavioral unsociablenesses
بیاحساسیهای رفتاری
psychological unsociablenesses
بیاحساسیهای روانشناختی
his unsociablenesses made it difficult for him to make friends.
عدم تعامل او با دیگران باعث میشد دوست پیدا کردن برایش دشوار باشد.
despite her unsociablenesses, she was a talented artist.
با وجود عدم تعامل او با دیگران، او یک هنرمند با استعداد بود.
people often misunderstood his unsociablenesses as arrogance.
افراد اغلب عدم تعامل او با دیگران را به عنوان غرور تفسیر میکردند.
his unsociablenesses were evident at the party.
عدم تعامل او با دیگران در مهمانی کاملاً آشکار بود.
she tried to overcome her unsociablenesses by joining clubs.
او سعی کرد با پیوستن به گروهها بر عدم تعامل خود با دیگران غلبه کند.
his unsociablenesses often led to loneliness.
عدم تعامل او با دیگران اغلب منجر به تنهایی میشد.
understanding his unsociablenesses helped his friends support him better.
درک عدم تعامل او با دیگران به دوستانش کمک کرد تا بهتر از او حمایت کنند.
she was aware of her unsociablenesses and wanted to change.
او از عدم تعامل خود با دیگران آگاه بود و میخواست تغییر کند.
his unsociablenesses stemmed from a lack of confidence.
عدم تعامل او با دیگران ناشی از کمبود اعتماد به نفس بود.
despite his unsociablenesses, he was a loyal friend.
با وجود عدم تعامل او با دیگران، او یک دوست وفادار بود.
social unsociablenesses
بیاحساسیهای اجتماعی
extreme unsociablenesses
بیاحساسیهای شدید
unusual unsociablenesses
بیاحساسیهای غیرمعمول
chronic unsociablenesses
بیاحساسیهای مزمن
personal unsociablenesses
بیاحساسیهای شخصی
socially unsociablenesses
اجتماعی بیاحساس
emotional unsociablenesses
بیاحساسیهای عاطفی
cultural unsociablenesses
بیاحساسیهای فرهنگی
behavioral unsociablenesses
بیاحساسیهای رفتاری
psychological unsociablenesses
بیاحساسیهای روانشناختی
his unsociablenesses made it difficult for him to make friends.
عدم تعامل او با دیگران باعث میشد دوست پیدا کردن برایش دشوار باشد.
despite her unsociablenesses, she was a talented artist.
با وجود عدم تعامل او با دیگران، او یک هنرمند با استعداد بود.
people often misunderstood his unsociablenesses as arrogance.
افراد اغلب عدم تعامل او با دیگران را به عنوان غرور تفسیر میکردند.
his unsociablenesses were evident at the party.
عدم تعامل او با دیگران در مهمانی کاملاً آشکار بود.
she tried to overcome her unsociablenesses by joining clubs.
او سعی کرد با پیوستن به گروهها بر عدم تعامل خود با دیگران غلبه کند.
his unsociablenesses often led to loneliness.
عدم تعامل او با دیگران اغلب منجر به تنهایی میشد.
understanding his unsociablenesses helped his friends support him better.
درک عدم تعامل او با دیگران به دوستانش کمک کرد تا بهتر از او حمایت کنند.
she was aware of her unsociablenesses and wanted to change.
او از عدم تعامل خود با دیگران آگاه بود و میخواست تغییر کند.
his unsociablenesses stemmed from a lack of confidence.
عدم تعامل او با دیگران ناشی از کمبود اعتماد به نفس بود.
despite his unsociablenesses, he was a loyal friend.
با وجود عدم تعامل او با دیگران، او یک دوست وفادار بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید