quiescence

[ایالات متحده]/kwiˈesns/
[بریتانیا]/kwiˈesns/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت inactivity یا dormancy.
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

moment of quiescence

لحظه‌ای از آرامش

peaceful quiescence

آرامش دلپذیر

state of quiescence

حالت آرامش

جملات نمونه

We thought we had disposed of the problem, but it kept recurring. Torecrudesce is to come into renewed activity after a period of quiescence:

ما فکر می‌کردیم مشکل را حل کرده‌ایم، اما همچنان تکرار می‌شد. Torecrudesce به معنای وارد شدن به فعالیت مجدد پس از یک دوره سکون است:

The library was filled with a sense of quiescence.

کتابخانه پر از حس سکون بود.

She enjoyed the quiescence of the early morning.

او از سکون صبح زود لذت می‌برد.

Meditation helps me achieve a state of quiescence.

مدیتیشن به من کمک می‌کند تا به حالت سکون برسم.

The quiescence of the forest was interrupted by a loud noise.

سکون جنگل با صدای بلند قطع شد.

The lake's quiescence mirrored the calmness of her mind.

سکون دریاچه انعکاسی از آرامش ذهن او بود.

After a busy day, she craved the quiescence of her own room.

بعد از یک روز پرمشغله، او دل به سکون اتاق خودش می‌داد.

The quiescence of the countryside was a welcome change from the city's hustle and bustle.

سکون حومه شهر یک تغییر دلپذیر از شلوغی و همهمه شهر بود.

The quiescence of the desert at night was both beautiful and eerie.

سکون صحرا در شب هم زیبا و هم عجیب بود.

In the quiescence of the moment, she found clarity and peace.

در سکون لحظه، او وضوح و آرامش را یافت.

The quiescence of the room was disturbed by the sound of footsteps outside.

سکون اتاق با صدای قدم‌ها از بیرون مختل شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید