islamic

[ایالات متحده]/iz'læmik/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. مربوط به مسلمانان یا دین اسلام.

عبارات و ترکیب‌ها

Islamic culture

فرهنگ اسلامی

Islamic teachings

آموزه‌های اسلامی

Islamic law

قانون اسلامی

Islamic civilization

تمدن اسلامی

islamic jihad

جهاد اسلامی

جملات نمونه

Islamic art is known for its intricate geometric patterns.

هنر اسلامی به دلیل الگوهای هندسی پیچیده خود شناخته شده است.

She follows Islamic dietary restrictions.

او از محدودیت‌های غذایی اسلامی پیروی می‌کند.

Islamic architecture often features domes and minarets.

معماری اسلامی اغلب دارای گنبدها و مناره‌ها است.

He studies Islamic history at university.

او تاریخ اسلام را در دانشگاه مطالعه می‌کند.

The Islamic community came together to celebrate Eid.

جامعه اسلامی برای جشن عید گرد هم آمد.

Islamic finance prohibits the payment of interest.

مالی اسلامی پرداخت بهره را ممنوع می‌کند.

She owns a collection of Islamic books.

او مجموعه‌ای از کتاب‌های اسلامی دارد.

The mosque is a place of worship for the Islamic faith.

مسجد مکانی برای عبادت در ایمان اسلامی است.

Islamic scholars study the Quran in depth.

دانشمندان مسلمان قرآن را به طور عمیق مطالعه می‌کنند.

Islamic teachings emphasize compassion and charity.

آموزه‌های اسلامی بر شفقت و سخاوت تأکید دارند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید