well accustomed
آشنا
become accustomed to
به عادت کردن به
get accustomed to
آشنا شدن با
to be accustomed to work hard
عادت به کار سخت کردن
They are accustomed to this sort of work.
آنها به این نوع کار عادت دارند.
I accustomed my eyes to the lenses.
من چشمانم را به لنزها عادت کردم.
She is accustomed to being heckled.
او به مورد تمسخر قرار گرفتن عادت دارد.
I am accustomed to sleeping late.
من به خوابیدن دیر عادت دارم.
eyes not accustomed to desert sun.
چشمی که به آفتاب صحرا عادت ندارد.
The child was accustomed to have her way.
کودک به این عادت داشت که به میل خود عمل کند.
I am accustomed to humble fare.
من به غذاهای ساده عادت دارم.
This is his accustomed hour to go to bed.
این ساعت معمول او برای رفتن به رختخواب است.
I am not accustomed to having my word questioned.
من به این عادت ندارم که حرفم زیر سوال برود.
I was accustomed to being lapped in luxury.
من به غرق شدن در تجملات عادت داشتم.
I am not accustomed to having my honour smirched.
من به این عادت ندارم که شرافتم لکهدار شود.
I have accustomed myself to working long hours.
من خودم را به کار کردن ساعات طولانی عادت کرده ام.
spoke with her accustomed modesty.See Synonyms at usual
با متانت همیشگی خود صحبت کرد. به مترادف ها در معمول مراجعه کنید
She resolved the difficulty with her accustomed resourcefulness and tact.
او مشکل را با زیرکی و مهارت همیشگی خود حل کرد.
I'm not accustomed to getting up so early to do morning exercise.
من به این عادت ندارم که آنقدر زود از خواب بیدار شوم تا ورزش صبحگاهی انجام دهم.
We have got accustomed to living in an air-conditioned room.
ما به زندگی در یک اتاق تهویه مطبوع عادت کرده ایم.
No one wishes to deal with a person who is accustomed to breaking his word.
هیچ کس نمی خواهد با کسی که به این عادت دارد که حرفش را زیر پا بگذارد، سر و کار داشته باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید