barefooted

[ایالات متحده]/ˌbεə'futid/
[بریتانیا]/ˈbɛrˌfʊtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون کفش؛ با پاهای برهنه

عبارات و ترکیب‌ها

walk barefooted

پیاده‌روی با پای برهنه

جملات نمونه

he said I mustn't stop barefooted, so I had to buy a pair of new shoes.

او گفت نباید پابرهنه بایستم، بنابراین مجبور شدم یک جفت کفش جدید بخرم.

Some dozen barefooted urchins ganged in from the riverside.

حدود دوازده بچه ولگرد پابرهنه از کنار رودخانه بیرون آمدند.

He walked barefooted on the sandy beach.

او پابرهنه در ساحل شنی قدم زد.

The children ran around barefooted in the park.

کودکان پابرهنه در پارک بازی کردند.

She prefers to do yoga barefooted.

او ترجیح می دهد یوگا را پابرهنه انجام دهد.

The dancer performed barefooted on stage.

رقاص پابرهنه روی صحنه اجرا کرد.

I like to feel the grass under my barefooted.

من دوست دارم حس کنم که چمن زیر پای من پابرهنه است.

Walking barefooted can help improve balance and posture.

پیاده روی پابرهنه می تواند به بهبود تعادل و وضعیت بدنی کمک کند.

She tiptoed barefooted across the cold floor.

او به آرامی پابرهنه از روی کف سرد عبور کرد.

The monk walked barefooted as a sign of humility.

راهب به عنوان نشانه ای از تواضع پابرهنه راه می رفت.

The hiker trekked barefooted through the muddy trail.

گردشگر پابرهنه از مسیر گل آلود عبور کرد.

The tribal people were accustomed to being barefooted in their village.

مردم قبیله ای به پابرهنه بودن در دهکده خود عادت داشتند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید