befriend

[ایالات متحده]/bɪˈfrend/
[بریتانیا]/bɪˈfrend/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. کمک کردن; به عنوان دوست رفتار کردن; حمایت کردن.

جملات نمونه

The policeman befriended the lost boy.

پلیس با پسر گمشده دوست شد.

And in 2005 a baby deer named Mi-Lu befriended lurcher Geoffrey at the Knowsley Animal Park in Merseyside after she was rejected by her mother.

و در سال 2005، یک بچه گوزن به نام می-لو، با یک سگ لچر به نام جفری در پارک حیوانات Knowsley در Merseyside پس از اینکه توسط مادرش طرد شد، دوست شد.

She decided to befriend her new neighbor.

او تصمیم گرفت با همسایه جدیدش دوست شود.

He wanted to befriend his coworker to improve teamwork.

او می خواست با همکارش دوست شود تا کار گروهی را بهبود بخشد.

It's important to befriend people from different backgrounds.

بسیار مهم است که با افرادی از پیشینه های مختلف دوست شوید.

She tried to befriend the shy girl in her class.

او سعی کرد با دختر خجالتی کلاسش دوست شود.

He hoped to befriend the famous author at the book signing event.

او امیدوار بود که با نویسنده مشهور در رویداد امضای کتاب دوست شود.

The dog quickly befriended the new puppy in the house.

سگ به سرعت با توله سگ جدید در خانه دوست شد.

She managed to befriend the difficult client and secure the deal.

او موفق شد با مشتری سخت دوست شود و معامله را نهایی کند.

He tried to befriend his girlfriend's friends to get along better.

او سعی کرد با دوستان دوست دخترش دوست شود تا بهتر کنار بیایند.

The little girl decided to befriend the lonely boy at the playground.

دختر کوچولو تصمیم گرفت با پسر تنها در زمین بازی دوست شود.

They were able to befriend the wild animals in the sanctuary through patience and kindness.

آنها توانستند با صبر و مهربانی با حیوانات وحشی در پناهگاه دوست شوند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید