bizzy

[ایالات متحده]/ˈbɪzi/
[بریتانیا]/ˈbɪzi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. افسر پلیس (غیررسمی)
Word Forms
جمعbizzies

عبارات و ترکیب‌ها

bizzy doing nothing

در حال انجام دادن هیچ کاری

bizzy with life

درگیر زندگی

جملات نمونه

i'm too bizzy to chat right now.

من خیلی سرم شلوغه تا الان با کسی صحبت کنم.

she feels bizzy every weekend with her kids' activities.

او آخر هفته‌ها به دلیل فعالیت‌های بچه‌هایش احساس شلوغی می‌کند.

he has a bizzy schedule this month.

او این ماه برنامه شلوغی دارد.

don't worry, i'm always bizzy with work.

نگران نباشید، من همیشه به دلیل کار سرم شلوغه.

being bizzy can sometimes be overwhelming.

گاهی اوقات شلوغ بودن می‌تواند طاقت‌فرسا باشد.

she is bizzy preparing for her exams.

او مشغول آماده‌شدن برای امتحاناتش است.

my bizzy lifestyle leaves little time for relaxation.

سبک زندگی شلوغ من زمان کمی برای استراحت باقی می‌گذارد.

he always seems to be bizzy with his projects.

او همیشه به نظر می‌رسد که با پروژه‌هایش مشغول است.

i'm bizzy organizing the event this week.

من این هفته مشغول سازماندهی رویداد هستم.

she prefers a bizzy life over a quiet one.

او یک زندگی شلوغ را به یک زندگی آرام ترجیح می‌دهد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید