blanch

[ایالات متحده]/blɑːntʃ/
[بریتانیا]/blæntʃ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. سفید کردن چیزی
vi. سفید شدن
n. رنگ سفید
adj. نقره‌ای-سفید; سفید شده

عبارات و ترکیب‌ها

blanch vegetables

پخت سریع سبزیجات

blanch almonds

پوست کندن بادام

جملات نمونه

many people blanch at the suggestion.

بسیاری از مردم با پیشنهاد دچار رنگ پریدگی می‌شوند.

the cold light blanched her face.

نور سرد باعث رنگ‌پریدگی صورت او شد.

their faces blanched with fear.

چهره‌هایشان از ترس رنگ‌پریده شد.

Their faces blanched in terror.

چهره‌هایشان از وحشت رنگ‌پریده شد.

Her face blanched with fear at the news of her daughter's accident.

با شنیدن خبر تصادف دخترش، صورتش از ترس رنگ‌پریده شد.

We blanch almonds by soaking off their skins in boiling water.

ما بادام‌ها را با خیساندن پوست آن‌ها در آب جوش می‌پریم.

The girl blanched with fear when she saw the bear coming.

وقتی دختر خرس را دید، از ترس رنگ‌پریده شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید