bleaknesses

[ایالات متحده]/bliːk nəsɪz/
[بریتانیا]/blikˈnɛsiz/

ترجمه

n. وضعیت یأس؛ کمبود امید یا شادی.

جملات نمونه

the bleaknesses of winter can be difficult to bear.

غم‌انگیزى‌های زمستان می‌تواند تحمل بسیار دشوار باشد.

she expressed her feelings about the bleaknesses of life.

او احساسات خود را در مورد غم‌انگیزى‌های زندگی بیان کرد.

in literature, bleaknesses often symbolize despair.

در ادبیات، غم‌انگیزى‌ها اغلب نمادى از ناامیدى هستند.

the bleaknesses of the landscape reflected his mood.

غم‌انگیزى‌های منظره، حال و هواى او را منعکس می‌کرد.

they discussed the bleaknesses of their economic situation.

آنها در مورد غم‌انگیزى‌های وضعیت اقتصادى خود بحث کردند.

the artist captured the bleaknesses of urban life.

هنرمند غم‌انگیزى‌های زندگی شهرى را به تصویر کشید.

he wrote about the bleaknesses that accompanied loss.

او در مورد غم‌انگیزى‌هایی که با از دست دادن همراه بود نوشت.

her poetry often reflects the bleaknesses of human existence.

شعر او اغلب بازتابی از غم‌انگیزى‌های وجود انسان است.

they found beauty in the bleaknesses of nature.

آنها در غم‌انگیزى‌های طبیعت زیبایی پیدا کردند.

the bleaknesses of the story left a lasting impression.

غم‌انگیزى‌های داستان تأثیر ماندگارى گذاشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید