boredly staring
با حال بیحوصله خیره شدن
looked boredly
با حال بیحوصله نگاه کرد
boredly sighed
با حال بیحوصله آه کشید
sitting boredly
با حال بیحوصله نشستن
boredly waiting
با حال بیحوصله منتظر ماندن
boredly shrugged
با حال بیحوصله بالا انداخت
boredly answered
با حال بیحوصله پاسخ داد
boredly listening
با حال بیحوصله گوش دادن
boredly walking
با حال بیحوصله قدم زدن
boredly spoke
با حال بیحوصله صحبت کرد
he stared boredly at the rain falling outside the window.
او با بیحوصلگی به باران که از پنجره بیرون میبارید خیره شد.
she scrolled boredly through her phone, finding nothing interesting.
او با بیحوصلگی در تلفن خود گشت، اما چیزی جالب پیدا نکرد.
the children sat boredly, waiting for the movie to start.
کودکان با بیحوصلگی نشسته بودند و منتظر شروع فیلم بودند.
he listened boredly to the lecture, already knowing the material.
او با بیحوصلگی به سخنرانی گوش میداد، زیرا از قبل با آن آشنا بود.
she answered the questions boredly, without much enthusiasm.
او با بیحوصلگی به سؤالات پاسخ داد، بدون اینکه زیاد اشتیاقی نشان دهد.
the cat watched boredly as the mouse ran across the floor.
گربه با بیحوصلگی تماشا میکرد که موش از روی زمین میدود.
he tapped his pen boredly against the table during the meeting.
او در طول جلسه با بیحوصلگی قلم خود را به میز میزد.
she walked boredly down the street, looking for a distraction.
او با بیحوصلگی در خیابان قدم میزد و به دنبال حواسپرتی میگشت.
he shrugged boredly and walked away without a word.
او با بیحوصلگی سرش را بالا انداخت و بدون اینکه کلمهای بگوید از آنجا دور شد.
she sighed boredly, wishing she had something better to do.
او با بیحوصلگی آهی کشید و آرزو کرد که کار بهتری برای انجام دادن داشت.
the audience watched boredly as the magician performed the same trick again.
تماشاگران با بیحوصلگی تماشا میکردند که جادوگر بار دیگر همان شعبده را اجرا میکند.
boredly staring
با حال بیحوصله خیره شدن
looked boredly
با حال بیحوصله نگاه کرد
boredly sighed
با حال بیحوصله آه کشید
sitting boredly
با حال بیحوصله نشستن
boredly waiting
با حال بیحوصله منتظر ماندن
boredly shrugged
با حال بیحوصله بالا انداخت
boredly answered
با حال بیحوصله پاسخ داد
boredly listening
با حال بیحوصله گوش دادن
boredly walking
با حال بیحوصله قدم زدن
boredly spoke
با حال بیحوصله صحبت کرد
he stared boredly at the rain falling outside the window.
او با بیحوصلگی به باران که از پنجره بیرون میبارید خیره شد.
she scrolled boredly through her phone, finding nothing interesting.
او با بیحوصلگی در تلفن خود گشت، اما چیزی جالب پیدا نکرد.
the children sat boredly, waiting for the movie to start.
کودکان با بیحوصلگی نشسته بودند و منتظر شروع فیلم بودند.
he listened boredly to the lecture, already knowing the material.
او با بیحوصلگی به سخنرانی گوش میداد، زیرا از قبل با آن آشنا بود.
she answered the questions boredly, without much enthusiasm.
او با بیحوصلگی به سؤالات پاسخ داد، بدون اینکه زیاد اشتیاقی نشان دهد.
the cat watched boredly as the mouse ran across the floor.
گربه با بیحوصلگی تماشا میکرد که موش از روی زمین میدود.
he tapped his pen boredly against the table during the meeting.
او در طول جلسه با بیحوصلگی قلم خود را به میز میزد.
she walked boredly down the street, looking for a distraction.
او با بیحوصلگی در خیابان قدم میزد و به دنبال حواسپرتی میگشت.
he shrugged boredly and walked away without a word.
او با بیحوصلگی سرش را بالا انداخت و بدون اینکه کلمهای بگوید از آنجا دور شد.
she sighed boredly, wishing she had something better to do.
او با بیحوصلگی آهی کشید و آرزو کرد که کار بهتری برای انجام دادن داشت.
the audience watched boredly as the magician performed the same trick again.
تماشاگران با بیحوصلگی تماشا میکردند که جادوگر بار دیگر همان شعبده را اجرا میکند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید