bumboy

[ایالات متحده]/bʌm.bɔɪ/
[بریتانیا]/bʌm.bɔɪ/

ترجمه

n. گوشت‌های پایینی (پشتوانه)؛ بخش پایین یا پشت بدن
شکل‌های واژه
جمعbumboys

جملات نمونه

my bumboy surprised me with flowers today.

بومبوی من امروز من را با گل‌ها متعجب کرد.

he's definitely bumboy material.

او حتماً ماده‌ی مناسبی برای بومبوی است.

i think my bumboy is hiding something from me.

من فکر می‌کنم بومبوی من چیزی را از من پنهان می‌کند.

she keeps her bumboy a secret from her parents.

او بومبوی خود را از والدینش پنهان می‌کند.

after months of searching, i finally found my bumboy.

پس از ماه‌ها جستجو، من در نهایت بومبوی خود را پیدا کردم.

bumboy duties include listening to her endless stories.

وظایف بومبوی شامل گوش دادن به داستان‌های نامحدود او است.

my friends think my bumboy is not good enough for me.

دوستان من فکر می‌کنند که بومبوی من برای من کافی خوب نیست.

i think i've found myself a new bumboy.

من فکر می‌کنم که یک بومبوی جدید برای خودم پیدا کرده‌ام.

she's been looking for a bumboy for two years.

او دو سال است که به دنبال یک بومبوی می‌گردد.

her parents are happy with her choice of bumboy.

والدین او از انتخاب او به عنوان بومبوی خوشحال هستند.

my bumboy makes me laugh every single day.

بومبوی من من را هر روز خنده‌دار می‌کند.

she's officially introduced her bumboy to her friends.

او به طور رسمی بومبوی خود را به دوستانش معرفی کرده است.

having a bumboy has its challenges too.

داشتن یک بومبوی هم چالش‌های خود را دارد.

i need to evaluate if he's really bumboy material.

من باید ارزیابی کنم که آیا او واقعاً ماده‌ی مناسبی برای بومبوی است یا نه.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید