childish cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای کودکانه
playful cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای شیطان
innocent cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای معصومانه
endearing cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای دوستداشتنی
youthful cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای جوانی
spontaneous cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای خودجوش
cheeky cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای شیطنتآمیز
unexpected cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای غیرمنتظره
silly cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای احمقانه
irresistible cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای غیرقابل مقاومت
her cheekinesses often get her into trouble.
اغلب اوقات، بازیگوشیهای او باعث ایجاد مشکل برایش میشود.
we all admire his cheekinesses during the meeting.
ما همه از بازیگوشیهای او در طول جلسه تحسین میکنیم.
his cheekinesses add a fun element to our conversations.
بازیگوشیهای او عنصری سرگرمکننده به مکالمات ما اضافه میکند.
her cheekinesses were met with laughter from the audience.
بازیگوشیهای او با خنده از سوی مخاطبان مواجه شد.
sometimes her cheekinesses can be quite charming.
گاهی اوقات، بازیگوشیهای او میتواند بسیار جذاب باشد.
his cheekinesses are part of his personality.
بازیگوشیهای او بخشی از شخصیت اوست.
we can't help but laugh at her cheekinesses.
ما نمیتوانیم جلوی خنده به بازیگوشیهای او را بگیریم.
his cheekinesses often lighten the mood.
بازیگوشیهای او اغلب فضا را روشن میکند.
her cheekinesses sometimes border on rudeness.
گاهی اوقات، بازیگوشیهای او به بیادبی نزدیک میشود.
we appreciate his cheekinesses as they make work enjoyable.
ما از بازیگوشیهای او قدردانی میکنیم زیرا باعث میشوند کار لذتبخش باشد.
childish cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای کودکانه
playful cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای شیطان
innocent cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای معصومانه
endearing cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای دوستداشتنی
youthful cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای جوانی
spontaneous cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای خودجوش
cheeky cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای شیطنتآمیز
unexpected cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای غیرمنتظره
silly cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای احمقانه
irresistible cheekinesses
مملو از بازیگوشیهای غیرقابل مقاومت
her cheekinesses often get her into trouble.
اغلب اوقات، بازیگوشیهای او باعث ایجاد مشکل برایش میشود.
we all admire his cheekinesses during the meeting.
ما همه از بازیگوشیهای او در طول جلسه تحسین میکنیم.
his cheekinesses add a fun element to our conversations.
بازیگوشیهای او عنصری سرگرمکننده به مکالمات ما اضافه میکند.
her cheekinesses were met with laughter from the audience.
بازیگوشیهای او با خنده از سوی مخاطبان مواجه شد.
sometimes her cheekinesses can be quite charming.
گاهی اوقات، بازیگوشیهای او میتواند بسیار جذاب باشد.
his cheekinesses are part of his personality.
بازیگوشیهای او بخشی از شخصیت اوست.
we can't help but laugh at her cheekinesses.
ما نمیتوانیم جلوی خنده به بازیگوشیهای او را بگیریم.
his cheekinesses often lighten the mood.
بازیگوشیهای او اغلب فضا را روشن میکند.
her cheekinesses sometimes border on rudeness.
گاهی اوقات، بازیگوشیهای او به بیادبی نزدیک میشود.
we appreciate his cheekinesses as they make work enjoyable.
ما از بازیگوشیهای او قدردانی میکنیم زیرا باعث میشوند کار لذتبخش باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید