contentment

[ایالات متحده]/kən'tentm(ə)nt/
[بریتانیا]/kən'tɛntmənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. رضایت؛ خوشحالی از وضعیت خود

جملات نمونه

the contentments of a comfortable retirement.

مزایای بازنشستگی راحت

a mythical age of contentment and social order.

عصر افسانه‌ای رضایت و نظم اجتماعی

He found contentment in reading novels.

او از خواندن رمان‌ها احساس رضایت کرد.

a look of bovine contentment came into her face.

ظاهری از رضایت گاومیشی بر چهره او نقش بست.

he found contentment in living a simple life in the country.

او از زندگی ساده در روستا احساس رضایت کرد.

He gazed out to sea, with a feeling of deep contentment.

او به دریا خیره شد، با احساس رضایت عمیق.

his professional contentment was muted by personal sadness at the death of his mother.

رضایت حرفه‌ای او به دلیل غم شخصی از مرگ مادرش کمرنگ بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید