feeling crummy
حالت روحی نامناسب
crummy weather
آب و هوای نامناسب
crummy mood
حالت روحی نامناسب
crummy food
غذا نامناسب
a crummy little room.
یک اتاق کوچک بد
a crummy situation in the family.
یک وضعیت بد در خانواده
a crummy little rowboat.
یک قایق پارویی کوچک بد
I'm crummy and want to get better.
من بد هستم و میخواهم بهتر شوم.
"I felt crummy," says the normally cheerful 49-year-old."There was the fatiguethe constant queasiness.
"من احساس بدی داشتم،" میگوید مرد 49 ساله که معمولاً شاد است. "خستگی وجود داشت، حالت تهوع دائمی."
The crummy weather ruined our picnic plans.
هواى بد برنامه پیک نیک ما را خراب کرد.
She was stuck in a crummy job with no opportunity for advancement.
او در یک شغل بد گیر کرده بود بدون فرصتی برای پیشرفت.
I hate staying in crummy motels when I travel.
من از اقامت در متلهای بد هنگام سفر متنفرم.
The crummy service at the restaurant left a bad impression on us.
خدمات بد در رستوران تأثیر بدی بر ما گذاشت.
He felt crummy after eating too much junk food.
او بعد از خوردن غذای زائد زیاد احساس بدی کرد.
The crummy quality of the product disappointed customers.
کیفیت پایین محصول باعث نارضایتی مشتریان شد.
She had a crummy day at work and just wanted to relax at home.
او روز بدی در محل کار داشت و فقط میخواست در خانه استراحت کند.
The crummy old car broke down on the highway.
ماشین قدیمی بد در بزرگراه از کار افتاد.
Living in a crummy neighborhood made her feel unsafe.
زندگی در یک محله بد باعث شد احساس ناامنی کند.
I had a crummy experience at the store with rude staff.
من تجربه بدی در مغازه با کارکنان بی ادب داشتم.
feeling crummy
حالت روحی نامناسب
crummy weather
آب و هوای نامناسب
crummy mood
حالت روحی نامناسب
crummy food
غذا نامناسب
a crummy little room.
یک اتاق کوچک بد
a crummy situation in the family.
یک وضعیت بد در خانواده
a crummy little rowboat.
یک قایق پارویی کوچک بد
I'm crummy and want to get better.
من بد هستم و میخواهم بهتر شوم.
"I felt crummy," says the normally cheerful 49-year-old."There was the fatiguethe constant queasiness.
"من احساس بدی داشتم،" میگوید مرد 49 ساله که معمولاً شاد است. "خستگی وجود داشت، حالت تهوع دائمی."
The crummy weather ruined our picnic plans.
هواى بد برنامه پیک نیک ما را خراب کرد.
She was stuck in a crummy job with no opportunity for advancement.
او در یک شغل بد گیر کرده بود بدون فرصتی برای پیشرفت.
I hate staying in crummy motels when I travel.
من از اقامت در متلهای بد هنگام سفر متنفرم.
The crummy service at the restaurant left a bad impression on us.
خدمات بد در رستوران تأثیر بدی بر ما گذاشت.
He felt crummy after eating too much junk food.
او بعد از خوردن غذای زائد زیاد احساس بدی کرد.
The crummy quality of the product disappointed customers.
کیفیت پایین محصول باعث نارضایتی مشتریان شد.
She had a crummy day at work and just wanted to relax at home.
او روز بدی در محل کار داشت و فقط میخواست در خانه استراحت کند.
The crummy old car broke down on the highway.
ماشین قدیمی بد در بزرگراه از کار افتاد.
Living in a crummy neighborhood made her feel unsafe.
زندگی در یک محله بد باعث شد احساس ناامنی کند.
I had a crummy experience at the store with rude staff.
من تجربه بدی در مغازه با کارکنان بی ادب داشتم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید