desolately alone
تنها و متروکه
desolately empty
خالی و متروکه
desolately quiet
ساکت و متروکه
desolately abandoned
متروکه و رها شده
desolately dark
تاریک و متروکه
desolately sad
غمگین و متروکه
desolately bleak
بیروح و متروکه
desolately lost
گم و متروکه
desolately hopeless
بیامید و متروکه
desolately still
بیحرکت و متروکه
she looked desolately at the empty street.
او با حالتی دلشکسته به خیابان خالی نگاه کرد.
he wandered desolately through the abandoned building.
او با حالتی دلشکسته در ساختمان متروکه سرگردانی کرد.
the dog sat desolately by the door, waiting for its owner.
سگ با حالتی دلشکسته کنار در نشست و منتظر صاحبش بود.
she gazed desolately at the old photographs.
او با حالتی دلشکسته به عکس های قدیمی خیره شد.
he spoke desolately about his lost opportunities.
او با حالتی دلشکسته درباره فرصت های از دست رفته اش صحبت کرد.
the landscape appeared desolately barren after the drought.
منظره پس از خشکسالی به طرز دلشکستهکنندهای غیر حاصلخیز به نظر میرسید.
they sat desolately in silence after the news.
آنها پس از این خبر با حالتی دلشکسته در سکوت نشستند.
she wrote desolately in her journal about her feelings.
او با حالتی دلشکسته درباره احساساتش در دفترچه یادداشت خود نوشت.
he stared desolately at the fading sunset.
او با حالتی دلشکسته به غروب خورشید در حال محو شدن خیره شد.
the room felt desolately empty without her laughter.
اتاق بدون خنده او به طرز دلشکستهکنندهای خالی به نظر میرسید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید